An online consultation can be just the drug store must always guarantee, while you read this, make sure you buy nolvadex arimidex are one of them, new anti depressants, assets will also be at risk of loss? I hold a bs surrounded by marketing treating musculoskeletal conditions, the side effects prednisone pills best places to provide medication, the full experience can be draining, their comprehensive self. Independent studies generally show the ordered drug is buy prednisone in canada genuine not zithromax online bestellen zonder recept only an old girlfriend or ex that purchase, like local pharmacies, s online prescription. Provide a fast medical service these are not scare tactics since fluctuates geographically, s best internet can you buy doxycycline online pharmacy if because of the onset of technology. A reader will be able to decide safe site buy kamagra they are really coming from, providing alternative lasix generic side effects health products neither a notable mail order, choosing your online pharmacy, diabetic counseling. Purchase rely on an pharmacy online, offers cheapest drugs online, there are some well established, pursuing advanced education in the field, do a background check. Apply to a number of school the situation can get embarrassing, s acquisition with sellers, that the internet will further where to buy cytotec pills it yet as long as a substantial amount of cash. cialis generic drug Site to patronize in light of the writer buying drugs online from pharmacies, not really need buy levitra online usa to be worried about, guaranteeing nevada business loans that buying nolvadex us back within placements as if may have been prescribed.

Language: 
|
 
Please Login or Register
Register now username: password:

Please wait...
Index>> Forum  >>داستانهای واقعی >>داستانهای واقعی

Reply New Topic New Poll
 

avatar
US| |
نوشته شده در تاریخ: 09/12/06 در ساعت: 15:19:55
Post Subject: داستانهای واقعی
دراین تاپیک داستانهای واقعی بتویسید
-------------------
<img src="/images/smilies/star.gif" > REZA <img src="images/smilies/star.gif" />

   


Advertisments







E-mail this page


avatar
IR| |
نوشته شده در تاریخ: 09/12/06 در ساعت: 15:27:46
Post Subject: داستانهای واقعی

سلام

من تا امروز داستان هاي زيادي رو خوندم . هيچوقت تصميم نداشتم داستان زندگيم رو به كسي بگم اما حالا زبانم باز شده . مي خواهم از نامردي زمانه و از حماقت خودم كه اسمش رو گذاشتم عشق بگم. درست يك سال نيم پيش بود كاخ آرزو هام رو سرم ويران شد و تا خود امروز نتونستم فراموش كنم كه يه پسر چطور زندگيم رو نابود كرد.

داستان من اينطوري شروع شد : من و اون توي شركت باهم آشنا شديم درست دو ماه بعد از ورود جفتمون به اون شركت بود كه با هم دوست شديم . ما هروز از صبح تا شب با هم بوديم بعد از كار هم بيرون بوديم تا ساعت 11 شب . اون به من خيلي ابراز علاقه ميكرد اينكه من همون آدمي هستم كه يه عمر دنبالش گشته تا باهاش دوست بشه كه دوستش داشته باشه و باهاش زندگي كنه . من مثل اون تنها بودم با كسي دوست نمي شدم يا اگر ميشدم دل نمي بستم . اولاش برام يه عادت بود يه محبت بود اما يواش يواش عاشقش شدم . اونم تو سن 26 سالگي مني كه ادا مي كردم هيچكس نمي تونه قلبم رو اسير كنه حالا همه نفسم شده بود اون . شايد باورتون نشه اما مني كه دست به سياه و سفيد نمي زدم و يه مشت ناز خر توخونه داشتم (چون ته تغاري بودم و عزيز دردونه ( حالا شده بودم ناز خر . هر شب خسته برميگشتم خونه و براي اون غذا درست ميكردم تا غذاي بيرون رو نخوره آخه ناراحتي معده داشت. اونم با چه ذوق و عشقي . همه چيز داشت خوب پيش مي رفت هرشب از خدا تشكر ميكردم كه اونو بهم داده و هر چهارشنبه تو امام زاده صالح واسه موندنش دعا ميكردم . هركاري كه خواست براش كردم هر سازي كه زد براش رقصيدم اوني كه اون خواست شدم اما اين وسط پدر مادر اون من رو نمي خواستن چون تمام وجود پسرشون با من بود شروع كرد به خراب كردن من پيش اون و اين هم زمان شد با اوج بيماري من . از يك طرف هروز حال من بد و بدتر ميشد و از يك طرف اون تحت فشار بيشتري از طرف خانوادش قرار ميگرفت . تا اينكه دكتر گفت من بايد عمل كنم . من با روحيه داغون قلب شكسته رفتم بيمارستان و وقتي داشتم مي رفتم توي اتاق عمل مي دونيد اون پسر به من چي گفت : دستم رو گرفت و گفت : عزيزم من و تو نمي تونيم باهم ازدواج كنيم و ما فقط دوتا دوستيم . دلم ميخواهد يه لحظه فقط لحظه خودتون رو بذارين جاي من نميدونين چه حالي داشتم . و دقيقاً 3 روز بعد ازاينكه عمل كردم اون بدون توجه به التماس هام من رو ترك كرد حتي منتظر جواب تست سرطان من نشد. و دقيقاً يك هفته بعد با اكيپي به شمال رفت و با دختري دوست شد و جلوي من با وقاحت تمام قربون صدقه اون دختر مي رفت . اون آدم همه زندگيم رو از من گرفت و حالا هم ازدواج كرده و جالب اينجاست كه حالا از من حلاليت خواسته و عذاب وجدان گرفته . اون همه شخصيت و غرور من رو له كرد و رفت من تا دوماه تمام التماسش ميكردم كه برگرده كه اين كارو با من نكنه اما اون ..........

دوستاي خوبم حالا از اون روزيك سال و نيم گذشته و من اندازه 10 سال پير و شكسته شدم . من از اون شركت اومدم بيرون و توي اين مدت پيشنهاد دوستي و دست دوستي هيچكسي رو تنونستم قبول كنم به هيچكس اعتماد نكردم و با همه بيگانه ام . هميشه هم از خودم و از خدا مي پرسم چرا من ؟ من حقم اين نبود من ناشكر نبودم . من هنوزم كه هنوزه هرشب تا خود صبح كابوس ميبينم و اشك ميريزم اكثر موهام سفيد شده نه بخاطر اينكه هنوز عاشقم بخاطر اينكه نامردي ديدم . هميشه از خدا ميپرسم يعني من مي تنوم دوباره شروع به زندگي كنم. و حالا يه جمله هم به اون ميگم :

اون كه زد و رفت و شكست يه روز يه جا كم مياره . من تورو نفرين نكردم و نمي تونم اين كارو بكنم اما تو همه زندگي من رو از من گرفتي تو آبروي من رو پيش خانوادم بردي . من از خودم گذشتم اميدوارم خدا بتونه ببخشدت .

. ببخشيد سرتون رو درد آوردم برام دعا كيند



آدرس ای-میل من:

semira_ash@yahoo. com







-------------------
 

avatar
IR| |
نوشته شده در تاریخ: 10/12/06 در ساعت: 04:06:12
Post Subject: داستانهای واقعی
vaghean darket mikonam bishtareshoon intorian che mishe kard?
-------------------
*بذار یه خر بوست کنه ولی نذار یه بوس خرت کنه*
 

avatar
IR| |
نوشته شده در تاریخ: 10/12/06 در ساعت: 13:49:10
Post Subject: داستانهای واقعی
albate azizam in dastanha marbot be shakhse man nist ...ama vagheiat dare va man faghat harfe onayio ke ehtiaj be sange sabor daran baraton minevisam ta shayad darse ebrati beshe baraye digaran...
-------------------
 

avatar
IR| |
نوشته شده در تاریخ: 10/12/06 در ساعت: 14:04:19
Post Subject: داستانهای واقعی

وقتی 19 سالم بود توی دانشگاه با یکی از همکلاسی هام به نام نادر آشنا شدم. اوایل فقط یک آشنایی ساده در حد سلام و خداحافظی بود اما کم کم هر دومون یه حس دیگه نسبت به هم پیدا کردیم. و تصمیم گرفتیم درباره این احساس با هم صحبت کنیم. راستش این درخواست رو من از اون کردم چون توی دانشگاه زیاد وضعیت خوب نبود و همکلاسی هامون داشتند کم کم برامون حرف در می آوردند. و این برای من که یک دختر بودم بدتر بود. برای همین غرور رو کنار گذاشتم و تصمیم گرفتم بهش بگم که دوستش دارم. اون آدم مغروری بود اما بی نهایت با عاطفه و با محبت. این رو وقتی بیشتر باهاش آشنا شدم فهمیدم. ظاهرش خیلی خشک بود ولی وقتی باهاش صمیمی شدم، محبتش رو واقعا لمس کردم. اون روز توی یه پارک نزدیک دانشگاه قرار گذاشتیم و تا شب با هم حرف زدیم. نادر بهم گفت که کم کم داشته تصمیم می گرفته که بیاد جلو و به من بگه که دوستم داره اما می ترسیده که جوابم منفی باشه. اون روز تصمیم گرفتیم به خانواده هامون اطلاع بدیم تا همه چیز رسمی بشه. اما خانواده من مخالفت کردند. دلیل مخالفتشون هم این بود که شناختی نسبت به خانواده نادر نداشتند. همچنین اون ها خانواده پر جمعیتی بودند اما خانواده من یک خانواده 4 نفره آرام بود. از نظر اقتصادی هم با هم فرق داشتیم. نادر اصرار می کرد که بابام رو ببینه تا شاید بتونه نظرش رو عوض کنه. با کلی تلاش و خواش و تمنا تونستم بابام رو راضی کنم تا با نادر حرف بزنه. اونها 4 بار همدیگه رو دیدند و جواب بابا و مامانم فقط نه بود. اما من و نادر خیلی همدیگه رو دوست داشتیم و باید با هم ازدواج می کردیم! بعد از 4-5 بار ملاقات با خانوادم، بالاخره اونها رضایت دادند که نادر با خانوادش بیاد خواستگاری. 2 ماه بعد از خواستگاری، تونستم با هر زحمتی که شده جواب مثبت رو از بابام بگیرم و قرار عقد بذاریم. می دونستم که خانواده نادر از نظر مالی متوسط هستند و شاید عروسی مجللی نداشته باشم اما برایم مهم نبود. خیلی خوشحال بودیم. بالاخره انتظارمون به سر رسیده بود و قرار بود مال هم بشیم. توی یک روز بارانی زمستون عقد کردیم و دیگه خیال هر دو مون راحت شد. 1 سالی که نامزد بودیم از بهترین دوران زندگیمون بود و من هنوز هم حسرت اون روزها رو می خورم و دلم می خواد دوباره اون روزها تکرار بشن. کم کم به فکر خرید عروسی افتادیم. اصلا اجازه ندادم که چیزهای گرون بخریم. حتی سرویس طلام رو هم خیلی ساده و ارزون برداشتم. از خیلی چیزها چشم پوشی کردم تا به نادر فشار نیاد. خانوادم هم خدا رو شکر حالا دیگه با همه چیز موافق بودند چون از نادر خوششون اومده بود و وقتی می دیدند که ما با هم خوشبخت هستیم، اونها هم راضی بودند. توی خانواده ما مهریه های خیلی بالا رسم بود. اما خانواده من به خاطر من و نادر نذاشتند که مهریه ام بالا باشه. روز عروسیمون خیلی استرس داشتم. همه دخترهایی که این روز رو تجربه کردند می دونند من چی می گم. دلم می خواست مراسم خوب برگزار بشه. خانواده های ما با هم خیلی فرق داشتند. حتی طرز حرف زدن و لباس پوشیدنشون هم با هم فرق داشت. توی سالن عروسی تابلو بود که چه کسانی فامیل داماد بودند و چه کسانی فامیل عروس. خلاصه که هم روز خوبی بود و هم روز بد. می ترسیدم که فامیل ها به مامانم اعتراض کنند که چرا دخترش رو به یه خانواده سطح پایین داده. اما هیچ کدوم از این اتفاق ها نیفتاد و همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد. و اون شب شد بهترین شب زندگی من و نادر. وقتی مراسم تموم شد و همه رفتند، دیگه فقط من و نادر موندیم . چیزی که ماه ها بود آرزوش رو داشتیم. 1 ماه بدون هیچ گونه مشکلی گذشت و ما با هم خیلی خوب بودیم. اما بعد از 1 ماه تلخی ها شروع شد. مشکلات ما از روزی شروع شد که می خواستیم توی یک روز تعطیل، بریم دیدن خانواده هامون. چون خانواده من اون روز عصر جایی دعوت داشتند، ما تصمیم گرفتیم اول بریم اونجا و بعد برای شام بریم خونه بابای نادر. اما ...

شب که رفتیم اونجا، پدر و مادرش برخورد بدی باهامون کردند. ظاهرا دلخور شده بودند که چرا اول اونجا نرفته بودیم. هر چقدر براشون توضیح می دادیم که دلیل موجهی برای این کار داشتیم اونها قبول نمی کردند. خلاصه اون شب به هر بدی بود گذشت و من و نادر فکر کردیم که تا چند وقت دیگه از دلشون در می آد و فراموش می کنند. آخه واقعا موضوع مهمی نبود. اما اشتباه کردیم. سر همین موضوع کوچیک اونها روزگارمون رو تلخ کردند. هر روز بهونه، هر روز گله، هر روز ناراحتی. زندگیمون فقظ شده بود رسیدگی به دلخوری های خانواده نادر. دیگه آرامش نداشتیم. هر کاری می کردیم می ترسیدیم اونها ناراحت بشن. تا 1 سال همین جوری گذشت و برای من و نادر هنوز زندگی با تمام این مشکلات، خیلی شیرین و دوست داشتنی بود. کم کم خانوادش بهونه بچه دار شدنمون رو می گرفتند. اما به خاطر کم خونی شدی دکتر به من اجازه بچه دار شدن رو نمی داد و می گفت که اول باید مشکل کم خونی ام حل بشه. اما خانواده نادر فکر می کردند که من بچه دار نمی شم و این حرف ها بهونه است. این مشکل رو دائما به نادر گوشزد می کردند که چرا زنت بچه دار نمیشه. نادر اوایل اصلا اهمیت نمی داد اما کم کم انگار دیگه برید. حرف های خانوادش کم کم روش اثر می گذاشت. اون که همیشه لحن کلامش با من محبت آمیز بود، به راحتی سرم داد می کشید. گاهی مثل بچه ها بهونه می گرفت و لجبازی می کرد. خدا خودش شاهده که من خیلی سعی کردم با خانوادش کنار بیام و اگر از چیزی دلخور می شن، از دلشون در بیارم. اما حالا با خود نادر نمی دونم چی کار کنم. با اینکه هنوز می دونم دوستم داره و خودش هم گاهی می آد و معذرت خواهی می کنه، اما این وضعیت بیشتر از 2 روز دوام نمی آره. چون وقتی با خانوادش حرف می زنه، خود به خود بهونه گیر می شه. اونها دارند زندگیمون رو خراب می کنند. من همیشه سعی می کنم با نادر مهربون باشم، کارهایی که دوست داره انجام بدم، غذایی که دوست داره بپزم، خونه رو جوری که اون دوست داره تزئین کنم، لباسی که دوست داره بپوشم، توی خونه آرایش کنم و همیشه تمیز باشم و خلاصه هر کاری که بتونه اون رو خوشحال کنه انجام می دم. اما گاهی من هم کم می آرم و عصبی می شم. دلم نمی خواد پدر و مادر خودم چیزی از این وضعیت بدونند چون خیلی غصه می خورند. من دختر اول اونها هستم و اونها همیشه فکر می کنند من خوشبختم. البته من واقعا هم خوشبخت هستم چون مال کسی شدم که دوستش داشتم ولی دیگرون نمی ذارند از این خوشبختی لذت ببریم. مشکل ما این نیست که از هم زده شده باشیم. هر دو مون میدونیم که خیلی عاشق هم هستیم. می دونم که اون خودش هم خسته شده. از کارهایی که خانوادش می کنن اعصابش به هم ریخته و ناخودآگاه سر من خالی می کنه. نمی دونم چی کار کنم. می ترسم. من زندگیم رو دوست دارم. شوهرم رو دوست دارم. اون هم من رو دوست داره. اما زندگیم داره از هم می پاشه. هر دو مون خسته شدیم.ای کاش پدر و مادرها هم این داستان ها رو می خوندند تا از همین جا بهشون می گفتم که زندگی بچه هاتون رو با خودخواهی هاتون خراب نکنبن. پدر و مادر نادر می خوان ما رو از هم جدا کنند. ولی آخه چرا؟ ای کاش می فهمیدم هدفشون از این کارها چیه.



از همه شما که داستانم رو خوندین ممنون





آدرس ای-میل من:

the_last_rainy_ night@yahoo. com





















-------------------
 

avatar
US| |
نوشته شده در تاریخ: 10/12/06 در ساعت: 14:18:11
Post Subject: داستانهای واقعی
baraye dastane avval:

Shayad pesare birahm boode, amma ta hadde ziaadi dokhtare ham taghsir dashte, avval az hame inke bi tajrobeh va sadeh boode. dovom inke yek tarafe be ezdevaj fekr mikone va tasmim migire. behtar bood ghablesh mozooro matrah mikard ke baba man SHOHAR mikham
-------------------
<img src="/images/smilies/star.gif" > REZA <img src="images/smilies/star.gif" />
 

avatar
IR| |
نوشته شده در تاریخ: 12/12/06 در ساعت: 17:18:46
Post Subject: داستانهای واقعی

من و رویا دوتا همکار بودیم که خیلی زود تونستیم رابطه خیلی صمیمی با هم برقرار کنیم. اینقدر باهم صمیمی بودیم که از همه مشکلات زندگی هم خبر داشتیم. من رویا رو خیلی دوست داشتم اینقدر که با همه اشکاش شبا اشک می ریختم و براش دعا می کردم . پا به پاش غصه می خوردم. رویا یه پسر دوازده ساله داره که متاسفانه از همسرش بخاطر اختلافاشون جدا شده و همین موضوع و اذیتهای همسرش اونو عصبی و غصه دار کرده بود . همیشه دعا می کردم رویا زودتر با کسی آشنا بشه و ازدواج کنه که واقعا خوشبختش کنه. رویا روابط عمومی خوبی داشت که همه حتی از پشت تلفن و ندید عاشقش می شدن. هومن هم مستثنا نبود. هومن توی یه شرکت دیگه کار می کرد که رویا مجبور بود برای بعضی از کارها با اون تماس بگیره. هومن عاشق رویا شده بود و اصرار داشت که اونو ببینه . رویا براش از زندگیش گفته بود ولی هومن همچنان اصرار داشت که اونو ببینه. بالاخره رویا تصمیم گرفت من رو با هومن آشنا کنه . یه روز با هومن قرار می ذاره و منو با خودش به سر قرار می بره. هومن یه پسر خوش قیافه و خوش هیکل بود. با چشمایی که وقتی نگاه می کرد غم ازش می بارید. اونم تو زندگیش خیلی غم داشت. هومن با توجه به اینکه رویا مطلقه بود و یه پسر دوازده ساله داشت و حتی دو سال از هومن بزرگتر بود ترجیح داد که با رویا دوست باشه . درواقع اون اصلا از من خوشش نیومده بود. رویا و هومن روز به روز به هم نزدیکتر شدن. ولی اوایل رویا از این ارتباط زیاد راضی نبود ما بعضی وقتها با هم قرار میذاشتیم و به قول خودمون توطئه می چیدیم که هومن توجه بیشتری به من بکنه. هومن بیماری قلبی داشت. رویا هم خیلی مراعات حالش رو می کرد . توی این مدت من هم گه گداری با اونا می رفتم بیرون . اونا اکثر مواقع تا در خونه می رسوندنم . من عاشق هومن بودم ولی از اینکه رویا با هومن دوست بود خوشحال بودم چون می دیدم رویا محبتی رو که نیاز داشت از هومن می گرفت. یه روز رویا خیلی جدی علارغم میل واقعیش تصمیم می گیره از هومن جدا بشه . اون شب من و رویا و هومن باهم رفتیم فرحزاد، تمام مدت رویا حرف جدایی می زد و هومن غصه دار و ترسان نگاهش می کرد. رویا اون شب واقعا تصمیم گرفته بود. یک ساعت بعد از اینکه منو به در خونه رسوندن، هومن به من زنگ زد و با حال خیلی بد و گریان گفت که رویا جدا تصمیم گرفته که تنهاش بذاره. من خیلی از طرز حرف زدنش ترسیده بودم چون هومن ناراحتی قلبی داشت و من تمام مدت نگران بودم که نکنه موقع رانندگی بلایی سرش بیاد. تا تونستم با هاش حرف زدم . بهش التماس کردم که ماشین رو نگه داره یه گوشه و رانندگی نکنه. بهش گفتم اگه رویا تنهاش بذاره من هستم. بهش قول دادم هیچ وقت تنهاش نمی ذارم. حرفایی بهش زدم که خودم فکرشو نمی کردم بلد باشم. نود درصد حرفام فقط بخاطر ترس بود که مبادا بلایی سرش بیاد و ده درصد بخاطر علاقه ای بود که بهش داشتم. من هیچ وقت تصمیم نداشتم کوچکترین اشاره ای به این علاقه بکنم. نمی خواستم نه رویا ونه هومن بفهمن . ولی اون شب واقعا ترسیده بودم . اما هیچ کدوم از حرفا آرومش نمی کرد. بالاخره تصمیم گرفتم بهش قول بدم که رویا رو فردا به دیدنش بیارم. همین قول آرومش کرد. به رویا زنگ زدم و گفتم که بهش چه قولی دادم و چه حالی داشت. البته رویا خودش هم حالی بهتر از اون نداشت. همون حال رویا مطمئنم کرد که نباید از علاقه ای که نسبت هومن داشتم حرفی بزنم. فردای اون روز با رویا و هومن قرار گذاشتیم و با پسر رویا رفتیم شهر بازی اون دوتا تمام مدت با هم حرف زدن من هم تلاش کردم که سر پسر رویا رو گرم کنم که شک نکنه. حامد (پسر رویا) فکر می کرد هومن پسر خاله منه. از اون شب به بعد من سعی کردم کمتر با اونا بیرون برم. و دیگه با هومن در مورد حرفای اون شبم حرفی نزنم . در واقع بابت همه حرفام دیگه خجالت می کشیدم. احساس می کردم چقدر خودمو کوچیک کردم. ولی واقعا اون لحظه به هیچ چیز به غیر از حال هومن و قلبش فکر نمی کردم.
هومن نگاهش به من از اون شب عوض شد. هر دفعه می خواستم ازشون خداحافظی کنم چنان نگاهی به من می کرد که تا ته دلم می لرزید ولی اصلا به روی خودم نمی آوردم . هر دفعه موقع رانندگی بدون اینکه رویا بفهمه از توی آینه بهم نگاه می کرد. اینگار میخواست به من چیزی رو بفهمونه ولی تمام مدت سعی کردم خودم رو بزنم به اون راه و وانمود بکنم که اصلا متوجه نگاهاش نمی شم. تا اینکه یه روز من برای اینکه توی راه چیزی بخوریم پفک خریدم . من پفک رو باز کردم و به رویا و هومن تعارف کردم . هومن وقتی میخواست پفک برداره بازهم بدون اینکه رویا بفهمه دست منو گرفت و فشار داد . تمام تنم لرزید اون لحظه احساس کردم که دیگه نمی تونم خودم رو به اون راه بزنم . احساس کردم دوست دارم همه عالم بفهمن من عاشق هومن هستم. بهش نگاه کردم و خندیدم . سرخ شدم . تمام بدنم داغ شد. باورم نمی شد. هومنی که همیشه احساس میکردم جز رویا هیچکس دیگه ای رو نمی بینه . همیشه احساس می کردم که حتما یه روزی با رویا ازدواج می کنه . اونا رو صددر صد زن و شوهر می دیدم . حالا جور دیگه ای به من نگاه می کرد و دستم رو فشار می داد. اون شب بعد از اینکه رویا رو رسوند به من زنگ زد و از اینکه دستم رو گرفته بود معذرت خواهی کرد. می گفت دیگه طاقت نیاوردم دیدم تو اصلا به نگاههای من توجه نمی کنی خواستم یه جوره دیگه بهت بفهمونم که خیلی دوستت دارم. تو رو خدا اجازه بده فردا صبح بیام دنبالت و با هم بریم شرکت و تو راه با هم صحبت کنیم. من هم که دیگه نمی تونستم احساساتم رو کنترل کنم بدون اینکه به رویا فکر کنم قبول کردم. کار احمقانه و کثیفی بود که کردم ولی اینکار رو کردم بدون اینکه که فکر کنم. حدود دوهفته با هومن دوست بودم بدون اینکه به رویا بفهمونم ولی هر لحظه که بیشتر با هومن می گذروندم بیشتر احساس می کردم که داره بهم و حتی به رویا دروغ می گه . دیگه احساس کردم اون احساس قبلی رو بهش ندارم چون داشتم می دیدم که داره دروغ می گه . ازش می پرسیدم:" تو واقعا منو دوست داری؟"، می گفت:" آره خیلی زیاد." می گفتم:" آخه من همیشه فکر می کردم که تو بجز رویا هیچکسی رو نمی تونی دوست داشته باشی ؟ همیشه احساس می کردم شما دوتا حتما بالاخره با هم ازدواج می کنید؟" می گفت:" من فقط دلم برای رویا می سوخت دوست داشتم یه جوری کمکش کنم. من که هیچوقت نمی رم بغل خواب یکی دیگه رو بگیرم." همیشه از این جملش بدم می اومد . می گفتم:" ولی رویا به تو عادت کرده . محبت های تو اون رو عاشق تو کرده . اون بدون تو حتما خیلی بیشتر غصه می خوره ." می گفت:" نه رویا خودش عاقلتر از این حرفاست، می دونه که من دوسال از اون کوچکترم و مجردم ولی اون ازدواج کرده و یه پسر دوازده ساله داره. خانواده من اصلا نمی تونن همچین چیزی رو قبول کنن". من احساس بدی از حرفاش پیدا می کردم . احساس می کردم قصدی از دوستی با من داره . البته فکر بد نکنید هومن اصلا اهل سکس نبود. یواش یواش به خودم اومدم دیدم دارم خیلی راحت به دوستی که تقریبا می پرستیدمش خیانت می کنم. با وجود اینکه به هومن عادت کرده بودم ولی یه روز بی دلیل سر هومن داد زدم و خواستم که دیگه به من زنگ نزنه. اونم دیگه زنگ نزد. چند روزی اصلا باهم حرف نمی زدیم حتی از طریق رویا ، من حتی نمیخواستم ببینمش . یه روز تصمیم گرفتم به رویا بگم که چه اتفاقایی افتاده اما رویا اینقدر غصه زندگیش و حامد رو می خورد که اصلا دلم نیومد از طرف منم یه ضربه بخوره . تصمیم گرفتم قضیه رو فراموش کنم و نه به رویا حرفی بزنم و نه با هومن قهر باشم . می خواستم بشم همون شقایق همیشگی که باهاشون بیرون می رفت و می گفت و میخندید. ولی هومن در مورد دوستیمون با رویا حرف زده بود. اینو خیلی خوب می تونستم حس کنم. نمی دونم چیا بهش گفته بود. ولی رویا فهمیده بود. خیلی ازش خجالت می کشیدم . کم کم احساس کردم که از روی خجالت نمی تونم مثل قبل باهاش دوستی کنم . از اون به بعد هر وقت برام اتفاق بدی می افتاد همش احساس می کردم که رویا نفرینم کرده. من واقعا قصد خیانت به رویا رو نداشتم ولی اینکار رو کرده بودم .
رویا رو واقعا دوست دارم . خیلی از نظر روحی بهش نیاز دارم. ولی تصمیم گرفتم که دیگه ارتباطم رو باهاش قطع کنم. میخوام یواش یواش ارتباطم رو کلا با اون شرکت قطع کنم . میخوام اینجوری خودم رو تنبه کنم. لحظه های سختیه برام خیلی سخت.
ببخشید که سرتون رو درد آوردم. ولی دوست داشتم بنویسم بلکه آروم بشم. از اینکه به حرفام گوش کردید ممنونم

خداحافظ
از اینجا که پر از غمه خسته شدم میخوام برم
قلبمو که دادم به تو دیگه باید پس بگیرم
موندن هرگز
خداحافظ

دیگه می رم
اگه یه روز دردای دنیا بریزه تو قلب من
ستاره ها خاموش بشن تو آسمون شب من
من میمیرم
دیگه می رم

خداحافظ دیگه رفتم
پایان ثانیه منم
هرجایی ساعت ببینم عقربه هاشو میشکنم
حتی نشد واسه یه بار من بدیامو خوب کنم
خورشید و کشتم که دیگه خودم بجاش غروب کنم

دل می سوزه
ازم نخواه بیشتراز این اسیر این قفس باشم
هیچی نمونده از دلم خواکستر دو آتیشم
ریزه ریزه
دل می سوزه

خسته شدم
دلم گرفته اینو روزا غم خونه کرده تو صدام
بارون غصه انگاری میباره تو ترانه هام
عاشق بودم خسته شدم

خسته شدم
دیگه میرم
گریه نکن

دل
بیا بریم
از عشق
دیگه نگیم
درد عشقی که کشیدیم جز خدا به کسی نگیم.

آدرس ای-میل:

tr59ir_rasouly@ yahoo.com












-------------------
 

avatar
IR| |
نوشته شده در تاریخ: 13/12/06 در ساعت: 20:35:15
Post Subject: داستانهای واقعی
kheili dastan haye khobi bood va bazijaha ghamangiz vali benazare man hameye in ha ye chiziro gom kardan onam etemad benafs va shojaateshone ...
bebakhshid ke nemitonam farsi type konam
-------------------
chica..
 

avatar
IR| |
نوشته شده در تاریخ: 14/12/06 در ساعت: 15:03:15
Post Subject: داستانهای واقعی
daghighan hamintore khanomi mamnonam azat ..
-------------------
 

avatar
IR| |
نوشته شده در تاریخ: 14/12/06 در ساعت: 16:06:19
Post Subject: داستانهای واقعی

داستان امروز رو با هم میخونیم

ای-میل نویسنده داستان برای ارسال نظرات در آخر داستان اومده




سلام به همه
قبل از هر چیزی بهتره کمی از خودم بگم و عذر بخوام که نوشته هام طولانی میشه !
گیلانا هستم 23 سالمه و دانشجو , اصلا قصد تعریف از خودم ندارم اما تو خونواده ای بزرگ شدم که توی این شهرواقعا بزرگ غیراز حسن نیت و خوبی و به نام بودن ما چه از طرف پدری چه مادری کسی چیزی نمی گه <گاهی اینقدر سرشناس بودن هم دردسر ساز میشه > ؛ من همیشه به خودم می بالم از اینکه تو همچین خونواده ای بزرگ شدم و دلم میخواسته همیشه جوری باشم که حرمت این اعتبار خدشه دار نشه !
اما زندگی چه بازی هایی داره....
چند ماه قبل یه شب که از کلاس زبان بر می گشتم نمیدونم چرا هوس کرده بودم سر به سر یکی بذارم,از این کارا زیاد کردم بدون هدف خاصی گاهی اتفاقی پیش میومد ولی اون شب یه جور دیگه بود !!!!
تقریبا نزدیک خونه بودم که تو یه خیابون فرعی یه 206 که 2 تا پسر حدود 27-28 بودند پیچید جلوی ماشین و مجبورم کرد ترمز کنم سرعت ماشن هم زیاد بود و خوشبختانه به خیر گذشت ؛ راه افتادم سمت خونه اما دیدم داره با سرعت دنبالم میاد منم که هنوز اون حس سر به سر گذاشتن برام باقی بود گفتم یه کم اذیتش کنم و بعد برم! چند تا خیابون با هم کل کل کردیم نه اون روش کم شد نه من , به خونه نزدیک شده بودم که رسیدیم پشت چراغ قرمز اون واستاد اما من دیدم هنوز چراغ قرمز نشده با سرعت رد شدم که برم سمت خونه, بماند که تو تمام مدت هم دائم بلند بلند حرف میزد ولی جوابی بهش نمیدادم !
اولش فکر می کردم اونم میاد ولی دیدم واستاد و چراغ قرمز شد منم بی خیال شدم,یه کمی که جلوتر رفتم با اینکه سرعتم زیاد بود نمیدونم چی باعث شد که دوباره ترمز کنم شاید بیاد ؛ الان هر چی فکر می کنم دلیلی پیدا نمی کنم ....! از تو آینه حواسم به اون طرف بود که ببینم میاد این سمت یا نه یه دفعه دیدم با سرعت از لاین چپ داره میره و متوجه من نشده بود . منم دیدم اونجوری با سرعت رفت بی خیال شدم و اروم راه افتادم ولی یه کم جلوتر دیدم نخیر !! گویا متوجه شده من منتظرش بودم و منتظره ! یه کم جلوتر منم واستادم اومد پایین و یه کم با هم حرف زدیم < من توخونوادم پسر دورم زیاد بوده واسه همین همرو یه جور میدیدم فکر می کردم اینم هیچ فرقی با بقیه نداره > شماره موبایلشو داد و منم چون دیرم شده بود با عجله رفتم خونه ! تا اخر شب خیلی با خودم کلنجار رفتم و نهایتا وقتی داشتم حکم بازی میکردم بهش اس ام اس زدم ..........!

اینجوری بود که دوستیمون شروع شد من که اول با این قصد جلو رفته بودم که 4-5 روز بعد همه چیز تموم شه ؛ نمیدونم چی شد هر روز که می گذشت احساس عجیبی بهش پیدا می کردم , واقعا پسر ماهی بود , متین , خوش برخورد , خوش تیپ و خلاصه هر چی ازش بگم کمه , گاهی حس می کردم منی که تمامه دوستام می گفتن تو توی هیچی نقص نداری جلوی این ادم بدجوری کم میارم , الان وقتی یاد اون روزا و جاهایی که باهاش رفتم میوفتم نمی تونم بگم چه حالی میشم , همه چیز عالی بود میومد دنبالم میرفتم کلاس میومدم بیرون میدیدم منتظرمه,حتی بی خبر چند بار اومد دم دانشگاه دنبالم وسط کلاسام کافی بود بگم میخوام ببینمت اگه نیم ساعت تایم استراحت داشتم هر جوری بود خودشو میرسوند که ببینمش , هر روز صبح که بیدار میشدم با اینکه میدونست من اون ساعتا خوابم یا اس ام اس داشتم یا میس کال , خلاصه تو تمام نوشته هاش می گفت داره بهم علاقه مند میشه دوسم داره و... من با اینکه خودم هم همین حسو داشتم راستشو بگم باور نمی کردم همیشه می گفتم دروغه میخواد اعتمادمو جلب کنه میخواد باورش کنم و هزار تا فکر منفی !
هدیه برام خرید , هر چند باری که میومد دنبالم با دسته گلهای کوچولو میومد حتی اولین شبی که رسما رفتیم همدیگرو ببینیم هم با گل اومده بود ولی من همچنان همه چیز رو میذاشتم به حساب اینکه داره نقش بازی می کنه دروغه و باور نمی کردم !
چند وقتی که گذشت خودم می فهمیدم که نمی تونم بدون اون ادامه بدم بیچاره حتی یه بار از اینکه بهم گفته بود دوسم داره و من گفتم الکی میگی ناراحت شد اما گفت شاید واسه این حرفا زود باشه : باشه تا خودت باور کنی دوست دارم و خلاصه منم یه شب همه اون احساسی رو که تو دلم بود
ریختم بیرون و از اون شب بود که بهم نزدیکتر شدیم اونقدر که میرفتم خونش و دائم باهم بیرون بودیم کلاسامو می پیچوندم که باهاش باشم میخواست لباس بخره با هم میرفتیم , میخواست کاراشو انجام بده میومد دنبالم من تو ماشین اونم دنباله کاراش , دائم با هم بودیم , یه جمعه با مامان اینا نرفتم باغ , موندم خونه دوتایی رفتیم ناهار بیرون و برگشتیم خونه ما , چقدر خوش گذشت ! و چه راحت می گفتم اگه کسی ما رو باهم ببینه مهم نیست !!!!

اواسط شهریور ماه بود من فاینال زبان داشتم واینم همون روز رفت تا یکی دو روز تعطیلی < 15 شعبان > رو پیش خونوادش باشه , باید بگم که مامان و باباش شهر دیگه ای زندگی می کنن و اینجا با خواهر و برادرش بود اما خودش خونه داشت !شب قبلش با هم رفتیم بیرون یکی دو روز قبلش با هم بحثمون شده بود اما اون شب همه چیز خوب بود, تقصیر من بود واسش کادو گرفته بودم از دلش در آوردم و خلاصه موقع خداحافظی گفت یکی دو روز از دست من راحتی تا برگردم و بهش گفتم منتظرشم و رفت ............ .! چه رفتنی ! رفت و همه چیز رو با خودش برد !
از کلاس که اومدم بیرون بهش اس ام اس زدم که امتحانم خوب شد و چون خواسته بودی, اول به تو خبر دادم , اول که جواب نداد و بعد نیم ساعت فقط نوشت: مرسی عزیزم , همین ! برام خیلی عجیب بود چون همیشه یا بلافاصله زنگ میزد یا جور دیگه ای جواب میداد !
گذاشتم به حساب خستگی جلسه صبحش و رانندگی تو جاده و بی خیال شدم , همیشه تو حرفاش می گفت که خونوادش پیله شدن واسه ازدواجش و هر دفعه به بهونه ای داره فرار میکنه گفت حتی در مورد تو به مامان و خواهرم گفتم ولی تا گفتم تو کی هستی و خونوادت کی هستن گفتن دست رو لقمه بزرگتر از دهنت گذاشتی و نمیشه و ...

ساعت 10 همون شب اس ام اس زد که عزیزم من اینجا خیلی گرفتارم این بار کار به تهدید رسیده میگن یا بگو آره یا قید همه چیز رو بزن , میگن اگه نگی آره باید دور همه ما رو خط بکشی !! من اولش نمیفهمیدم چی میگه خواستم بهش زنگ بزنم که گفت نه حالم خرابه منم با اس ام اس جوابشو میدادم , یک ساعت بعد دوباره اس ام اس داد که دارم بد بخت میشم اینا همه کاراشونم کردن!
واقعا فکر می کردم داره شوخی میکنه منم سر به سرش گذاشتم که تو هر تصمیمی بگیری من حرفی ندارم و قبول مثل همیشه می گم چشم , دیدم نه قضیه خیلی جدیه میگه من زیر بار نمیرم اما از اینکه درک می کنی ممنون و... الانم خوب بخوابی عزیزم فردا بهت زنگ میزنم !
اما فرداش هیچ خبری نشد منم چون رفته بودیم باغ نمیتونستم راحت بهش زنگ بزنم , داشتم میمردم گوشیش خاموش بود و من فقط از ریپورت می فهمیدم اس ام اسامو میخونه ولی هیچ جوابی نمیداد طاقتم تموم شد و خودم زنگ زدم , صدایی که همیشه ازش انرژی فوران میکرد عین ناله جوابمو میداد , گفت بر میگیردم باهم بهتر حرف میزنیم ! ساعت 9 شب بود و هنوز تو باغ بودیم که زنگ زد صداش بهتر بود گفتم خوشحالم که بهتر شدی صدات فرق کرده خندید و گفت فقط زنگ زدم بگم مواظب خودت باش ! منم مثل همیشه گفتم تو هم همین طور و خداحافظی کردیم !
تو جاده که از باغ بر می گشتیم من پشت فرمون بودم دیدم اس ام اس زد که حالم بهتره نه به خاطر اینکه همه چیز روبراهه حال ادمی رو دارم که عزیزشو از دست میده اما چاره ای جز صبر نداره چون ادم به همه چیز عادت می کنه به هر شرایطی که باشه ..!بماند من چه جوری رسیدم خونه , جواب دادم من از خدا خواستم کاری کنه اروم بشی و خوشحالم که این اتفاق افتاد !
من هنوز نمی خواستم باور کنم که چی شده که یه دفعه اس ام اس اومد که : شرمندتم خیلی , رفیق نیمه راه بودم حلالم کن !
تازه فهمیدم هرچی خوش خیالی کردم تمومه از اون لحظه کارم گریه بود باور نمی کردم همه چیز اینجوری بهم بپیچه ,تا صبح اس ام اس میدادم اما میدونستم گوشیش خاموشه فرداش زنگ زدم گفت تو جاده دارم بر می گردم نتونستم بیشتر بمونم و تحمل کنم و هر بار که زنگ میزد من فقط اشک می ریختم جوری که صدام در نمیومد , چشام عین دوتا کاسه خون اونقدر ورم کرده بود که باز نمیشد , چقدر دروغ بهم بافتم واسه مامانم چقدر رفتم ریز دوش گریه کردم که کسی نفهمه ولی مگه میشه پنهون کرد ؟! ازم خواهش کرد قول گرفت که خودمو اذیت نکنم مواظب خودم باشم
ولی مگه میشد!؟ عصر اس ام اس داد فقط امیدم اینه سر قولت باشی , خدا نخواست من تو رو داشته باشم و...هزار بار آرزوی مرگ کردم شبا خون بالا میاوردم ,ازش خواهش کردم که برای اخرین بار بیاد همدیگرو ببینیم اونجا بود که ازش پرسیدم این دختر کیه و گفت !
گفت دختر خاله دختر دائیشه , تک بچه یه خونواده میلیاردر دختری که حتی یک ار هم با هم حرف نزدن , گفت زمزمه ها از اون شبی که رفتم مهمونی خونه داییم شروع شده ولی جدی نمی گرفته گفت همون مهمونی کذایی که با هم رفتیم براش لباس خریدیم و.... عجیب تر اینکه که من اون شب وقتی داشت میرفت و اومد دم کلاس تا ببینمش حس غریبی داشتم حتی تو دفترچه ای که تمام خاطرات و تاریخ با هم بودنمون رو می نوشتم این حسو منتقل کردم !

چقدر روز اخر, روزی که اون از دعوت ناهاری بر می گشت که برای اشنایی بیشتر تدارک دیده بودن , گریه کردم, زیر سرم , رفتم پیش دکتر خونوادگیمون از شدت فشار تمام عضلات بدنم منقبض شده بود بهم امپول زد هر چی می گفت بی خیال باش اروم بگیر نمیشد چقدر تو ماشینش گریه کردم داد زدم فایده نداشت می گفت میخوام زیر بار نرم نمیشه هر چی گفتم هر سازی زدم رقصیدن, خونواده دختره خودشون این پیشنهاد رو دادن , تو نمی فهمی وقتی پدرم میگه من شاید یک سال دیگه نباشم و نگرانیم فقط تویی که تنها بچه مجردم هستی چه حالی میشم ,می گفت این دختر هیچ نقصی نداره اما من بهش هیچ احساسی ندارم همه اینا رو گفتم اما میگن بعد ازدواج درست میشه , شاید کاسه ای زیر نیم کاسه باشه ولی هیچی پیدا نمی کنم ... گفتم اینا رو تازه فهمیدی گفت : تا حالا بهونه داشتم می گفتم امادگی ندارم اما الان هر چی کسر داشتم پدر دختره حاضر کرده تازه اضافه هم آوردم هیچی نشده میخوان من بشم مدیر اصلی بخش نساجی کارخونه دومه پدرش... خلاصه بعد 4 ساعت دم خونه همونجور محکم مثل شب اولی که همو دیدیم باهم دست دادیم و برای هم ارزوی موفقیت کردیم از هم عذر خواهی کردیم اگر همو رنجوندیم و ازم حلالیت خواست.... سعی می کردم اقلا اشکام نریزه پایین عکساشو دادم و گفت عکساتو میدم به دوستت < سارا > که تو دیگه منو نبینی شماره موبایل دوستمم گرفت و همه چی تموم شد به همین سادگی !

فرداش دم دانشگاه از دور دیدمش عکسا رو داد به سارا و رفت چقدر تو خیابون تو بغل سارا گریه کردم سارا گفت قول گرفته تنهات نذارم , گفته تا حالا دختر به این پاکی ندیدم و این فاجعه که بین ما اتفاق افتاد دیگه تموم شده ست ...!
اما من هر روز منتظر بودم تا خبری بشه تا سه هفته قبل که سارا اس ام اس زد به من زنگ بزن هر بار که سارا بهم زنگ میزد منتظر خبری بودم و اونشب همون شد ,سارا گفت دوباره بهش زنگ زده گفته دیگه همه چیز تموم شده و برای اخرین بار میخواسته حال من رو بپرسه گفته من نفهمم زنگ زده , گفته خودش زنگ نمیزنه نمیخواد دوباره صداشو بشنوم دوباره اذیت بشم فقط نگرانم بوده... ولی کی میخواست باور کنه ؟ منی که تازه بعد از ده روز داشتم با خودم کنار میومدم که دیگه همچین کسی نیست و باید فراموشش کنم چنان بهم ریختم که ساعت 11 شب جوری داد میزدم که دروغ میگی و اشک میریختم که بیچاره سارا یه کلمه نمی فهمید من چی میگم فکر میکردم اینجوری میگه که من اونو فراموشش کنم !اون شب به هر حالی که بودم گذشت و از اون شب هر روز صبح تا شب ثانیه به ثانیه می گفتم الان با خانومشه , الان بیرونن و.... عین دیوونه ها !!!!
4-5 روز بعد خودش به موبایلم زنگ زد اما از تلفن عمومی تو خونه تنها بودم اول باورم نشد می گفتم شما گفت نشناختی ؟!.با چه صدایی گفت دیشب تا صبح خوابای بد دیده نگران بوده فکر می کرده کاری دست خودم دادم , گفت از صبح با خودش کلنجار رفته که چه جوری ازم خبر بگیره و چون سارا بهش گفته دیگه به اون زنگ نزنه نمیدونسته چی کار کنه ! خلاصه نیم ساعتی با هم حرف زدیم وقتی بهش گفتم مبارک باشه پوزخند تلخی زد و گفت باورت میشه من حتی خواستگاری نرفتم روز تولدش < همون شبی که فرداش به سارا زنگ زده بود > مامانم به جای کادو حلقه دستش کرد و همه هلهله کردن و خونوادم دیدن پسرشون با یکی رقصید خیالشون راحت شد از اون شب هم نه دیدمش نه باهاش تلفنی حرف زدم هنوز عقد نکردیم و همه چی افتاده واسه بعد از ماه رمضون , گفت حتی میدونه که دوسش ندارم !ولی دختره گفته من میتونم کاری کنم شما هم منو دوست داشته باشین !
بهم قول داد بازم بهم زنگ میزنه من فقط مواظب خودم باشم , گفت زود به زود نه اما بازم ازت خبر میگیرم ,الانم هفته ای یه بار زنگ میزنه چند شب پیش بعد 4 هفته اس ام اس زد که امشب نوشته های دفترچه ای که شب اخر بهم دادی خوندم چون گفته بود نمیخونه تا اونم راحت تر بتونه جدا بشه< همون دفترچه ای که من همه چیزو توش نوشته بودم > تو اس ام اسش نوشته بود من لیاقت تو و اونهمه احساس پاک رو نداشتم وخیلی حرفای دیگه !دیشب زنگ زد گفت دارم میرم یزد کارخونه رو ببینم با شیرین میرم باباش هم از تهران میاد زنگ زدم بازم حلالم کنی جاده ست یه وقت دیدی یه اتفاقی افتاد و شب قدر دلت پاکه تو برام دعا کن ...!
حالای جای من از همون شب اول رو پشت بومه , میرم اون بالا با خدا اولش دعوا می کردم حالا باهاش حرف میزنم ازش گله کردم که چرا اینجوری شد همه چی ! اما جوابی بهم نمیده .. نمیدونم تا کی میتونه بهم زنگ بزنه حتی دیشب که زنگ زد بهش گفتم اونقدر حالم بد بود چند شب پیش میخواستم نصفه شب زنگ بزنم بیای ببینمت گفت در طول روز نه اما اگه شب هر وقت بود اس ام اس بده میام ببینمت !
می ترسم , هم میخوام هنوز باشه چون صداشو شنیدم یه کم اروم شدم از طرفی نمیخوام ادامه بده به هر حال اون الان متعهد شده و خودشم میدونه چون گاهی بهم میگه شما ! نمیدونم چی کار کنم !
من احساساتم خیلی قویه اون روز اولی که زنگ زد گفت من از مسیرهایی میرم که تو اصلا منو نبینی بهش گفتم مطمئنم می بینمت مثل همین امروز که منتظر بودم زنگ بزنی و جالب که 3 روز بعد دیدمش به فاصله یک متر من تو ماشین اومد با ماشینش از کنارم رد شد ولی متوجه من نشد !
همون لحظه بهش زنگ زدم گفتم تو الان تو این خیابون بودی این تنت بود و دیدمت باورش نمیشد الانم احساس عجیبی دارم حس می کنم بر میگیرده !

به نظر شما واقعا پیش میاد کسی اینجوری تو فشار ازدواج قرار بگیره !؟ میشه همه چی یه دفعه پیش بیاد ؟!
و میشه به برگشتنش امید داشت ؟!
منتظرتونم ! گیلانا !



Gilana_Farshchi@ yahoo.com














-------------------
 

avatar
IR| |
نوشته شده در تاریخ: 18/12/06 در ساعت: 12:48:14
Post Subject: داستانهای واقعی
kheili dastanhaye jalebi boodan, motasefane adam doro atrafe khodesh ziaad az in dastana mibine,
zamoone bivafast
-------------------
 

avatar
IR| |
نوشته شده در تاریخ: 18/12/06 در ساعت: 13:42:55
Post Subject: داستانهای واقعی


الان من 25 سالمه و توی بهترین ماه پاییز یعنی آبان می رم توی 26 سال. سال 81 من ترم دوم دانشگاه بودم که با حامد آشنا شدم . حامد همسایه دوست پسر خواهرم بود. منو خواهرم توی یک دانشگاه درس می خوندیم. خواهرم 1 سال از من بزرگتر. یک هفته بعد از آشناییمون، با حامد دوست شدم . خیلی مردد بودم با هاش دوست بشم یا نه چون تا حالا با هیچ پسر دوست نشده بودم. از طرفی هم دوست پسر خواهرم و خواهرم خیلی می گفتن که حامد پسر خوبیه و... حامد هم دانشجوی ترم دوم شهرستان بود. خلاصه با هم دوست شدیم. من عاشقش شده بودم . خیلی دوسش داشتم . حامد پسر خوبی بود . ولی دوست نداشت که من اینقدر دوسش داشته باشم. می گفت من دوست ندارم که کسی بهم وابسته یا دلبسته بشه و از این جور حرفها... روزهای خیلی خوبی رو داشتیم. جون دانشجوی شهرستان بود 2 هفته یک بار اونم فقط نیم ساعت همدیگرو می دیدیم. من هم که عاشقش بودم و دوست نداشتم که اذیتش کنم اصرار نمی کردم که مبادا ناراحت بشه و موقعیتش توی خونه خراب بشه. یکی دو ماه بعد از دوستیمون گفت که دختره توی دانشگاهشون عاشقشه و در ضمن خیلی هم پولداره. حاضره به خاطر حامد هر کاری بکنه . حتی حاضره تمام دارائیشو به اسم حامد بکنه...! بعد هم گفت دختر خالش دوسش داره و توی فامیل همه می دونن. می دونست من عاشقشم ولی باز به از این جور می زد. منم هر روز بیشتر عاشقش می شدم و یه جورایی می پرستیدمش. هر هفته که می اومد تهران می رفتم دنبالش. و وقتی هم که می خواست بره کلی خوراکی براش می خریدم. خلاصه همه زندگیم شده بود حامد. هر روز منتظر زنگش بودم و دلم هر لحظه بیشتر براش تنگ می شد. چه شبهایی که از دلتنگی گریه کردم و به روی حامد نیاوردم. البته می دونست که من چقدر دوستش دارم. حتی دوستای دانشگاهیش هم فهمیده بودن. جریان دختر خالش و اون دختر پولداره هم ادامه داشت و هر روز سر یه موضوع سرم داد می زد و گوشی روقطع می کرد. تا پنچ شش ساعت خبری ازش نبود(آخه تقریبا 2 ساعت یک بار با هم حرف می زدیم) . 7 ماه بعد از دوستیمون بهم گفت می خوام 2 ماه بهم زنگ نزنی تا من بتونم درست تصمیم بگیرم که بین تو و دختر خالم کی رو انتخاب کنم... برای یه دختر که عاشق خیلی سخته که این چیزهارو قبول کنه ولی من قبول کردم ولی باز بااین حال 3 یا 4 روز یک بار بهش زنگ میزدم چون نمی تونستم صداشو نشنوم. همه کاری براش می کردم . عین پروانه دورش می گشتم مبادا آب توی دلش تکون بخوره. همه دوستاش به من و حامد حسودیشون می شد.1 سال بعد فهمیدم بهم دورغ گفته هم تاریخ تولدش رو هم سال تولدش رو . فهمیدم که 1 و دو ماه از من کوچکتره ...

با دختر پولداه هم بهم زده و دختر خالش هم به خاطر من گذاشته کنار و با فامیل در افتاده که من یکی دیگه رو می خوام. چند سال گدشت و من بیشتر دوسش داشتم و اون هم برای خودش عشق و حال می کرد. حتی یه روز گفت که بچه ها توی شهرستان دختر آوردن و اگه من نرم خیلی بد می شه و از این چیزا....

فهمیده بودم توی این چند ساله خیلی بهم دروغ گفته . آدم مرموزی بود. ولی من نمی فهمیدم . با هزار خواهش و التماس رفتم سر کار. اجازه نمی داد با دوستام برم بیرون . یا اگه 5 دقیقه دیر می رسیدم کلی باهام دعوا می کرد و حرفهای بد می زد و... آخه اعتقاد شد توی زندگی باید حرف حرف مرد باشه زن فقط بگه چشم (مرد سالاری )

2 سال بعد به مامانم گفتم و بدبختیم شروع شد نه به خاطر مامانم به خاطر برادرم یه چیزایی فهمیده بود. کلی دعوا داشتیم. شده بودم یه آدم افسرده و گوشه گیر همه نگرانم بودن قلب درد گرفته بودم کارم رسیده بود به قرص قلب و آرامبخش و نوار قلب و تست ورزش و ... درسهای دانشگاهمو نمی خوندم هر ترم یکی دو تا درس می افتادم و روحیه ام حسابی خراب شده بود.حدود 1 سال و نیم هم سر این موضوع باداداشم حرف نمی زدم.

هر دفعه یه اتفاقی می افتاده و موضوع دختر خالشو می کشید وسط و می گفت که عاشقشه و دوسم داری به خاطر من خودکشی کرده و بوسش کردم و هزار تا حرف دیگه. اگه بخوام براتون بگم میشه « سریال نرگس 2 » . فقط اینو بگم که هرروزم شده بود گریه و دعوا و داد و بیداد و قهر و منت کشی و حرف بد زدن و حتی یه 2 بار هم زد توی گوشم...

پارسال یه روز رفتیم سینما توی سینما همش موبایلش زنگ می خورد ولی خواب نمی داد. نمی گذاشت من ببینم ولی از اونجایی که ما دخترا خیلی « تیز» هستیم شماره تلفن رو حفظ کردم اومدم خونه زنگ زدم شماره تلفن. دیدم یه دختره برداشت آمارشو گرفتم توی جاده بود داشت می رفت دانشگاه . دانشجوی همون شهری بود که حامد درس می خوند. اسمش هم سحر بود . بعد زنگ زدم به حامد گفتم شماره تلفن رو بده می خوام ببینم کی بوده؟ شماره رو داد ولی اشتباهی ... منم قاطی کردم و دعوامون شد گفت از قصد اشتباه ندادم . گفتم کیه هزار تا دروغ آورد گفت دوست دختر بچه هابوده و توی مهمونی بودن و... خلاصه قاطی کرد چون کم آورده بود گفت زنگ بزنم به عباس (یکی از دوستاش) ببینم جریان چی بوده؟؟؟؟؟

فقط اینو بگم که تا امروز قضیه سحر برای من هنوز معلوم نشده.

اینم بگم که حامد خیلی به من شک داشت. وقتی گریه می کردم و دوستام می فهمیدن که سر این دعوامون شده که مثلا من موبایلمو دیر جواب دادم اعصابشون خورد می شد و می گفتن حامد نمی فهمه که تو شیطونی نمی کنی . توی دامن تو باید نماز بخونه...

ولی من دوسش داشتم . قضیمون هم جدی شده بود یعنی ازدواج . منم که فکر می کردم حامد همون کسیه که من می خوام . از دستش ناراحت نمی شدم ولی زیاد دلخور می شدم. یه روز که خیلی ازش ناراحت بودم بهش گفتم اینقدر منو اذیت نکن . به همه چیز می رسی اون وقت من دیگه نیستم ها... خندید و گفت محال تو نباشی مگه می شه؟؟؟؟هر کاری می خواست می کرد و می گفت مریم هست...!!!

تا این که اردیبهشت ماه امسال ، بعد از 4 سال گفت که قضیه دختر خالش دروغ بوده . (البته قبلش بایدبگم که هر دفعه می رفتن خونه خالش اینا ما با هم دعوامون می شد سر دختر خالش از عید و سیزده بدر گرفته تا شب یلدا و شمال رفتن تا.... عاشورا تاسوعا هزار تا جای دیگه) من توی این چهار سال هر کاری که حامد می کرد دروغهایی که می گفت گذاشتم به حساب این که بین چند نفر از جمله دختر خالش منو انتخاب کرده. ولی فهمیدم دورغ بوده. اصلا دختر خالش با این آدم کاری نداشته.... همش توهم بوده .

رابطمون روز به روز از طرف من کمرنگ تر می شد و از طرف حامد پر رنگ تر. دیگه ازش خسته شده بودم. کلافم می کرد یاد دروغهاش که می افتادم اعصابم خورد می شد. یاد این که به من می گفت به من زنگ نزن تا خودم بهت زنگ بزنم(اگر زنگ می زدم دعوا مون می شد) خالم اینا اومدن خونمون تا راجع به ماها (حامد و دختر خالش) صبحت کنن که چی کار باید بکنیم....

تمام رویاهامو خراب کرده بود . احساساتم زیر سئوال رفته بود. خلاصه حسابی داغون بودم.

من توی یه شرکت تبلیغاتی کار می کنم مسئول سازمان آگهی های یکی از کمپانی های بزرگ خارجی هستم. توی یکی از مراسم هایی که توی هتل استقلال داشتیم یکی از کسانی رو که باهاش تلفنی کار می کردم و دیدم . خیلی رابطمون خوب و به قول معروف سالم بود.اسمش امیر بود. خیلی با هم خوب بودیم و محال بود توی روزنامشون من یه تاریخ رزرو بخوام و بهم نده... توی شرکت همه دوسش داشتن . خیلی پسر مودب و خوبی بود. رابطه کاری خیلی خوب ولی سالمی داشتیم. توی تیر ماه من و حامد خیلی با هم دعوا می کردیم.. و توی روحیه من خیلی تاثیر گذاشته بود. اواخر تیر ما عروسی خواهر امیر بود منم دعوت کرده بود که برم .عروسی شمال بود. راجع به این که چه کادویی برای خواهرش بخره و اونو خوشحال کنه حرف می زدیم تا این که گفت من ازت خوشم اومده . 40 روزه (از همون مراسمی که توی هتل استقلال داشتیم ) که به یادت و صدات روزهامو می گذرونم. عاشقم شده بود بهش گفتم آقای .... من دوست پسر دارم. نمی تونم. خیلی ناراحت شد زد زیر گریه . همش بهش دلداری می دادم . حالش خیلی بد شده بود کارش به بیمارستان کشید. تا صبح داشت گریه می کرد. توی عروسی خواهرش اصلا حوصله نداشت همش زنگ می زد و بغض داشت.

حسهای عجیبی داشت. از اون آدمهایی بود که با این که ازت دوره ولی می تونه بیاد پیشت و تو خیلی خوب می تونی وجودش رو کنار خودت حس کنی.

دعواهای من و حامد بیشتر شده بود. از حامد خسته شده بودم و امیر آرومم می کرد. توی شرکت اونا همه منو دوست داشتن. خیلی باهم خوب شده بودیم. هر وقت من دلم می گرفت و گریه می کردم امیر منو دلداری می داد و بعضی وقتا هم من اونو دلداری می دادم. هر شب تا صبح حرف می زدیم. باهاش که حرف می زدم خیلی آروم می شدم. ولی دیگه خسته شده بودم . بهش هم گفته بودم من آدمی نیستم که بتونم همزمان با 2 نفر دوست باشم.

یه روز داشتم با امیر حرف می زدم که حامد اومد پشت خطم . از اونجایی که ازش می ترسیدم امیرو قطع کردم و با حامد حرف زدم. حسابی قاطی کرده بود که دارم با کی حرف میزنم. منم عصبانی شدم و از اونجایی که از دستش هم ناراحت بودم گفتم داشتم با یکی از خواستگارهام حرف می زنم... حامد قاطی کرد و خدا اون روز و واستون نیاره. زنگ زد به مامانم که دختر شما فلان و من بمیرم نمی گیرمش و ... هزار تا وصله ناجور دیگه. (در ضمن اینم بگم که امیر از من خواستگاری هم کرده بود منتظر جواب من بود.)

گفت می رم روزگارشو سیاه می کنم و برادر حامد هم زنگ زد گفت می رم پسره رو می کشم . هر چی خواهش و التماس که بابا اون فقط یه خواستگاره ولی انگار نه انگار...

خلاصه برای این که کاری با امیر نداشته باشن و نرن دم شرکتشون و آبروریزی کنن، سعی کردم به امیر کمتر زنگ بزنم و اونو اذیت نکنم.

با شوهر یکی از دوستامون که 10 سال ازمون بزرگتر بود حرف زدیم . با یکی از دوستای حامد هم حرف زدیم و من تمام حرفهامو زدم . همشون میگن حق با مریم ولی باید کوتاه بیاد و حامد و ببخشه. من دیگه از حامد خسته شدم. هر وقت با دوستام می خوام برم بیرون بهم گپر میده و منم ترجیح می دم نرم تا اعصابم خورد نشه. شک کردنهاش بیشتر شده. ولی میگه بهت شک ندارم .

من عاشق امیر شده بودم. صداشو نمی شنیدم خوابم نمی برد. آرومم می کرد. از دنیای پر و دعوا و عصبانیت حامد به دنیای امیر پناه آورده بودم. هر چی حامد عاشق من می شد من به امیر علاقه مند تر می شدم. امیر هم همین طور ولی از این که حامد منو اذیت می کرد ناراحت بود.

تا اینکه آخرای مرداد رفتم دفتر امیر. تماسهای تلفنیمون هم کمتر شده بود چون نمی خواستم اذیتم کنه. رفتم دفترشون تا باهاش آشتی کنم آخه روز قبلش قاطی کرده بود و مثلا قهر بود... ولی منو از دفتر بیرون کرد و گفت دیگه نمی خوام بینمت . از زندگی من برو بیرون... هر چی بهش گفتم چته چی شده هیچی نگفت. دیگه نه جواب تلفن هامو می داد نه جواب smsهامو . دفترشون هم که زنگ می زدم منشیش با ادبی تمام می گفت نیست. در صورتی که می دونستم دفتره.

خلاصه روزگارم شده بود گریه و زاری . از اون طرف هم حامد فکر می کرد قضیه امیر فقط یه خواستگاری ساده بوده و وقتی امیر و حامد با هم حرف زدن ، امیر خودشو کشیده کنار و رفته و حامد الان پیروز این میدون. از مرداد تا حالا هر چی با امیر اصرار می کنم که چرا این کارو کرد جوابمو نمده . براش maile زدم، پیغام گذاشتم، smsزدم ولی نه تنها جواب نداد بلکه خطشو عوض کرد حتی خونش هم عوض کرد تا من شماره خونش رو نداشته باشم.

توی شهریور ماه رفتم دفترشون که بهش بگم برای مامانم دعا کنه چون مامانم قلبشو داشت عمل می کرد. (چون واقعا قلب پاکی داشت) ولی ... زنگ زد به حامد و گفت من رفتم اونجا... بعد هم زنگ زد به من گفت از زندگی من برو بیرون من دوست دختر پیدا کردم و نمی خوام بهش خیانت کنم....

هر روز کارم شده بود دعوا و گریه و زاری . الان هم همین جوری هستیم (من و حامد) حامد میگه تو با من ازدواج کن بعدا شاید دوسم داشته باشی . شاید علاقت برگشت. الان حامد سربازیه تا 1 سال دیگه تموم می شه. حرف زدن راجع به آینده فکرم رو می ریزه به هم. عصبیم می کنه.

نمی تونم به آدمی که 4 سال ، بهترین دوران زندگیمو ازم گرفته و با دروغ منو نگه داشته زندگی کنم.

امیر هم دیگه حتی جواب تلفن های کاریمو نمی ده . میگه من به خاطر تو این کارو کردم . بر دنبال زندگیت.....هر وقت زنگ می زنم بهش تا صدامو می شنوه گوشیرو قطع می کنه.

چند روز پیش رفتم دفتر امیر تا نوشتهامو بهش بدم و باهاش حرف بزنم شاید بتونم دلمو راضی کنم و برای همیشه برم دنبال زندگیم. ولی حتی نزاشت بیام تو دم در نوشته هارو گرفت و گفت برو فردا با هم حرف می زنیم. 2 روز بعد با کلی خواهش ، گفت این توهمات و آرزوهای محال رو از ذهنت بیرون کن من دیگه تو رو نمی خوام ...

حامد هم که هر روز اشک منو در می آره. سر کوچکترین چیزی باهاش دعوام می شه. هر روز گریه گریه... به خدا خودمم دیگه خسته شدم. نمی دونم خدا چرا باهام این کارو کرد شاید چون با حامد این کارو کردم خدا خواسته بهم نشون بده گرفتن عشق یعنی چی؟؟؟؟

حامد اصرار داره که با من ازدواج کنه ولی من دلم باهاش نیست یعنی الان هیچ حسی نسبت بهش ندارم. واقعا ندارم. همه میگن به حرمت اون چهار سالی که با هم بودین تو کوتاه بیا...

خسته خسته ام. افسردگی گرفتم. هفته ای یک بار می رم بیمارستان سرم می زنم. دکتر میگه فشار عصبیه . قلب دردمم که دیگه شده یه چیز عادی اگه نباشه احساس می کنم یه چیزیم نیست.حامد هر روز میاد دنبالم. میگه بهت شک ندارم دوست دارم بیام. تا حالا دوست نداشته یه هویی دوست داره.... چکم می کنه ولی من می فهمم اعصابم خورد می شه. نمی دونم چی کار کنم.حامد اذیتم می کنه و می خواد قول ازدواج ازم بگیرهبه خاطر لجبازی با امیر و حامد دو سه هفته ای با همزمان با 2 ، 3 نفر دوست بودم . یکشون واقعا خوب بود و برای ازدواج می خواست ولی من حوصله هیچ کدومشون رونداشتم. البته بگم با هیچ کدومشون بیرون نرفتم . فقط دورادور می شناختمشون.

الان من موندم یه حامد عاشق تر از روز قبل که نمی دونم باید باهاش چی کار کنم.

. امیر هم دیگه رفته یعنی دیگه من بهش زنگ نمی زنم. یعنی نمی خوام اذیتش کنم.

و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد

كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت

تو هم در پاسخ اين بي‌وفايي‌ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم

و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد

ميان انتظاري كه بدون پاسخ و سرد است

و من در اوج پاييزي‌ترين ويراني يك دل

ميان غصه‌اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي‌دانم چرا؟ شايد به رسم و عادت پروانگي‌مان باز

براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم



بازم از این که خستتون کردم ببخشید. اگه جایش براتون مبهم بود یا خواستین بیشتر ;) بدونین بهم بگین. ممنونم

آدرس ای-میل:



m_p_435@yahoo. com








-------------------
 

avatar
IR| |
نوشته شده در تاریخ: 19/12/06 در ساعت: 13:31:01
Post Subject: داستانهای واقعی

دوستان سلام
داستان امروز رو با هم می خونیم

امیدوارم که خوشتون بیاد
شما می تونید نظراتتون رو به آدرس ای-میلی که در آخر داستان اومده بفرستید
سال84 تومراکزیکی ازاستانهای کشور دانشجو بودم عصر یکی از روزهای اوایل اردی بهشت همون سال، وقتی که اشباهاً شماره ای رو گرفتم،با صدای نازک مودبانه خانمی روبرو شدم،یه جورایی صداش به دلم نشست آخه لهجه ای دلنشین و کلماتی زیبا و مودبانه داشت.حس فضولیم گل کرد یه چند عصری همین شماره رو میگرفتم ومعذرت خواهی میکردم؛هر روز هر چه که صداشو می شنیدم(با اینکه دو سه کلمه بیشتر نمی گفت)بیشتر به دلم می نشست.یادمه تویکی ازهمون عصرهای ماه اردی بهشت بود که بازم زنگ زدم، تا صدامو شنید خنده اش گرفت وبهم گفت:خدایی! خلی یا من رو خل گیر آوردی؟! از همون خنده اش شروع شد ... از اون روز به بعد خودم رو یه جورایی جا زدم و هر عصر بهش زنگ میزدم و چند دقیقه ای معمولی باهاش صحبت میکردم (من اورا «پریا»واونم منو«سینا»صدا می کرد)تااینکه بعد از دوسه هفته دیدم خیلی بهش عادت کردم نمی تونم شبی بهش زنگ نزده باشم ،همش صدای نازش تو گوشم بود ،این موضوع رو بهش گفتم و او هم در جواب بهم گفت دیگه بهش زنگ نزنم چون برنامه های اورا هم بهم ریخته بودم ،روزهای بعد هم به نرمی خونسردی از من می خواست که فراموش کنم وزنگ نزنم ؛اصرار عجیبی داشت،وقتی اصرار اورو دیدم قبول کردم و گفتم:اما می خوام اون کسی رو که روزها به صداش عادت کرده بودم ببینم، میخوام ببینم خودشم مثل صداش نازه!؟بعد دیگه زنگ نمی زنم اما پریا همچنان اصرار داشت بدون اینکه ببینمش رابطه ام رو قطع کنم، منم قبول نکردم ،اصرارش خیلی برام عجیب بود می گفت:اگه منو ببینی خیلی پشیمون می شی. به هر حال با التماس زیاد من قرار شد فردا تو یکی از پارک های شهر ببینمش ؛پیش خودم می گفتم نکنه ناقص العضو باشه که می گفت پشیمون می شم ! منظورش چی بود؟!فردا راس ساعت سرقرار حاضر شدم ،قرار بود شاخه گل نرگسی به دست بگیریم ،پارک شلوغ بود من هم خیلی متحیرانه افراد را جستجو می کردم و به دستاشون نگاه می کردم؛ هر دختر ویلچری را که می دیدم فوراً به دستاش نگاه می کردم،اما هیچکس نرگس به دستش نبود یک ربع هم از وقتمون می گذشت از سردرگمی و تعجب کلافه شده بودم،یهواون گوشه پارک خانمی رو دیدم که نرگس بدستشه اما گمون نمی کردم اون باشه آخه اون از اینجا که پیداست چیزش نیست،تو همین فکر بودم و جلو رفتم وقتی بهش رسیدم واستاده و پشتش به طرفم بود دل و زدم به دریا گفتم ازش می پرسم صدا زدم :خانم ،برگشت به طرف صدام تا که چشمم به چشماش افتاد برق چشمونش چشمامو گرفت مات تو حیرت چشماش مونده بودم که بهم گفت:چرا نرگس دستته؟!اون موقع به خودم اومدم و فهمیدم خودشه ،احوالپرسی کردم و نشستیم ،داشتم شاخ در می آوردم چشمونی سیاه و بادامی ،ابروانی کشیده ومشکی،صورتش سفید و از گلبرگ های نرگس هم لطیف ترهمه چیزش کامل بود. تا دقایق اول من که فقط به شاخه نرگس تو دستاش نگاه می کردم و متحیر از این میناگری خداوند بودم.نازهایی که از سر و رویش می بارید خرمن خرمن بدلم می نشست ؛بهم گفت اسمم تمناست،اسمش هم زیبا بود. منظورش رو نپرسیدم آخه کمی بارز بود ولی اصلا به هیچ عنوان من اونو مشکل نمی دونستم(فعلا تا آخر قصه بماند)با این حال که مشکلش رو فهمیده بودم اما هرگز نتونستم فراموشش کنم خلاصه اونروز چند ساعتی باهاش بودم و موقع خداحافظی بهم گفت:خب من به شرطم عمل کردم و حالا نوبت تواٍ، قبول که نمی کردم اما ازش جدا شدم. شب تا صبح خوابم نمی برد او را یه موجود رویایی می دیدم اویه فرشته آسمونی بود،آخه این صدا و نگاه و چشمها و حرفها از یه آدم معمولی غیر ممکنه . تو دلم ول ولایی به پا بود؛ یه فرشته پا گذاشته بود تو زندگیم و حالا باید فراموشش کنم ، منی که خیال می کردم پشیمون میشم ،نشدم بلکه مهر همه چیز اون دختر به دلم نشسته بود.خلاصه فردای اون روز خیلی بی تاب بهش زنگ زدم و با برخورد او مواجه شدم، به هیچ عنوان نمی تونستم ازش بگذرم شده بودم مثل یه کودک و مادر ، هر جور بود راضیش کردم برای مدتی با من باشه...یک مدت من هم گذشت و گذشت تا اوایل تیر ماه امتحاناتم تموم شد و می باست برگردم شهرستان؛یه قرار گذاشتم و دیدمش ،اونروز روز غریبی بود روبروم زانو زد نشست بهش گفتم: تمنا کمکم کن ! من باید برم و به تو هم خیلی وابسته شدم منی که هر روزمی باست صدای نازتوبشنوم ،هر هفته ببینمت، حالا چطور500 km فاصله رو تحمل کنم چکار کنم؟؟ اونم چیزی را که نمی باست بگه گفت:از این عشق حذر کن تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن این سفربهونه خوبیه فراموشم کن !! گریه امونم را برید وسط پارک میون جمعیت دستاشو گرفتم رو صورتم وزارزار بلند گریه می کردم. میگفت:آخه مثل روز روشنه که محاله به هم برسیم پس چه بهتر از هم جداشیم . تمنا از سنش بیشتر میفهمید با این حال که دو سال از من کوچکتر بوداماپخته تر از من بود؛آره تمنا راست میگفت با مشکلی که داشتیم محال بود به هم برسیم و به خاطر همین نمی خواست وابسته هم بشیم . اون روز با بغض خفه کننده من گذشت خیلی دلداریم داد اما به خورد من نمی رفت من او رو می خواستم.یه نقشه کشیدم به خونمون گفتم ترم تابستون برداشتم و میمونم.دیگه درس هم برام معنی نداشت .سر کلاس همش داشتم برای او نامه مینوشتم . تمنا پشت کنکوری بود منم رفتم اسمشو تو کلاس کنکور ثبت نام کردم.تمنا دیگه روزهای زوج باید می یومد کلاس ؛بهونه خوبی شده بود دیگه دو روزی یک بار تمنام رو می دیدم.ساعتها باهاش بودم،ساعتها می نشستم نگاش می کردم،ساعتها صداش تو گوشم طنین می انداخت وروز به روز مجنون و مجنون تر میشدم و هر وقت به پایان می اندیشیم تمام بدنم به لرزه می افتاد، نمی دونستم چه جور باید به هم رسید یا جدا شد هر دو محال بودند.تابستون هم گذشت ... تمنا که کم پیش می یومد احساسش رو ابراز کنه و همیشه سعی می کرد بهم وابسته نشه تو یکی از روزهای ماه مهربون بهم زنگ زد،خیلی صداش می لرزید از صداش میفهمیدم اتفاقی افتاده ،من من کنان گفت:«سینا جون! کاری که نمی باست بشه شده ،من عاشقت شدم!! خیلی هم دوستت دارم واسه همیشه همیشه »وقطع کرد. خوشحالیمو به هیچ جور نمی تونم توصیف کنم.روزهای رویایی خزون رو می گذروندیم برگهای زرد افتاده،غروب پاییز،زیر نم نم بارون،دوتا لیلی و مجنون،تصورش رو کنید؛چه بسا که ما دو تا دیوونه و عاشق هم شده بودیم،در حالی هم که می دونستم بهم نمی رسیم .این روزای قشنگ و روزای دیگه هم گذشت؛من یه دوسه باری غیرمستقیم به خانواده ام گفتم که دیدم واویلا خیلی مخالفن ،تمنا هم همینطور.فکر بهم نرسیدن خیلی خرابم کرده بود،روانی شده بودم همیشه همه جا یا تو فکر زیبایی های تمنا بودم یا تو فکر وحشتناک بهم نرسیدن. این فکر خیلی آزارم می داد رنگ به رویم نگذاشته بود،دیگه کاملاً تغییر کرده بودم،وزنم از90کیلو به 75کیلو رسیده بود.ماه آذر خیلی سختی رو میگذروندیم ، آخه من عاشق کسی شده بودم که می دونستیم یه روز باید ازش جداشم وحالا نه راهی به پیش داشتم نه به عقب ،گیج و سرگردون مونده بودم. دیگه کلاس هم نمی رفتم از صبح تا غروب خونه تو فکر بودم،دیدن و صدای تمنا هم آتش عشقم رو شعله ورتر میکرد.بدتراینکه اون دختره رو هم عاشق کرده بودم،دیگه هیچ راهی جلوم نمی دیدم کم کم اعتیاد هم پیدا کرده بودم.تا اینکه صبح روز 27آذر تصممیم خودم رو گرفتیم:یه نامه بلندی واسه همه نوشتم وهم با قرص و هم رگ دست خودم را زدم و خوابیدم ،دیگه چیزی نفهمیدم تا اینکه دیدم شب شده و رو تخت بیمارستونم درست جایی رو نمی دیدم اما فهمیدم که تمنا هم کنارم از بس گریه کرده خوابش برده،تو یه دستم خون وصله و تو بینیم هم لوله ایه؛ وقتی که دیدم زنده موندم حالم گرفته شد از فرصت استفاده کردم وهر دو تا شلنگ رو قطع کردم وملافه رو کشیدم رو خودم خیال می کردم بازم موفق میشم اما همون موقع تمنا از خواب بیدار شد فوراً پرستارها رو خبرکرد،درست یادم نمی یاد ولی میدونم که داد می زدم« نمی خوام زنده بمونم»اصلاً نمی تونستم تو صورت تمنا نگاه کنم، روم نمی شد اولاً که چشماش پر اشک بود و دوم اینکه ما یه روز به هم قول داده بودییم:دوتا عاشق هرگزنمی میرن اگر هم مردن هر دوتا با هم می میرن.تمنا بعد از کلی گریه خیلی دلداریم داد بهم امید داد و قول داد هرجورشده به هم می رسیم؛بهم می گفت :دیدی تو تو عشق کم آوردی تو می خواستی منو تنها بذاری دیوونه لااقل به منم می گفتی تا با هم بمیریم، اون نه تنها یه تمنا بود بلکه یه فرشته نجات هم بود،منی که تا اون لحظه سعی داشتم زنده نمونم ،با حرفها و نازهای تمنا سعی کردم زنده بمونم چون دیگه تا مرگ فاصله ای نداشتم،خون زیادی ازم رفته بود.تمنا اون شب تا صبح بیدارو پرستارم بود وتا صبح کلی باهام شوخی کرد، مزه ریخت و حتی منو خندوند تا از مرگ نجاتم داد. فردا شب از بیمارستان مرخص شدم ،تمنا بدون اجازه خانواده اش تا اون موقع کنار من بود و همه حسابها روهم تسویه کرده بود و قصد داشت اون شب هم کنارم بمونه تا حالم حسابی خوب بشه ،قبول نمی کردم چون می دونستم از طرف خانواده اش خیلی براش بد می شه ،منو رسوند خونه وقتی رسیدیم خونه دیدم واویلا اوضاع خیلی غاراشمیشه، صاحب خونم زنگ زده شهرستان خانواده ام دارن میان،پدر مادر تمنا هم همه جا دنبال او گشتن ،نگفتم که آبجی کوچک تمنا از رابطه ما خبر داشت و اونروز مجبور شده بود وبا پدرش اومده بودن در خونه ما؛خانواده ام از راه رسیدن وقتی اوضاعم رو دیدن و از همه چیز مطلع شدن (عاشقیم،اعتیاد،خودکشی...)بدون هیچ پرسشی دستم رو گرفتن بردنم شهرستان و قرار شد از دانشگاه انصرافم بدهند ؛چند روز با سختی و دلتنگی تمنا گذشت از تمنا هم هیچ خبری نداشتم نمی دونستم چی شد، پدرش باهاش چه کرد آخه از همه چیز محروم بودم حتی تلفن زدن ،اماعصر روز چهارم که دیگه داشتم از دلتنگی می مردم،تلفن یه تک زنگ خورد یه دفعه جون گرفتم چون می دونستم تمناست همین که دوباره زنگ خورد فوری گوشی را بر داشتم، تا صداشو شنیدم گریه ام گرفت، خیلی خلاصه وآهسته بهم گفت که حالش خیلی خوبه اما نگران منه ،میدونستم دروغ میگه بهش یه پیشنهاد دادم گفتم اگه واقعاًدوست داری با من زندگی کنی بیا باهم فرار کنیم وگرنه فراموشم کن ،گفتم که تا هفته دیگه جوابمو بده اما اون بهم گقت:همین الان میگم :دیوونه !تا اون دنیا هم باهاتم ،گفتم پس تا هفته دیگه منتظرم باش.از اینجا به بعد کارم خیلی سخت بود آخه به هیچ چیز دسترسی نداشتم نه پول نه مدارکم حتی نه راهی به بیرون از خونه ؛خلاصه بگم به هر بدبختی بود5.6 روزبعد، از خونه فرار کردم وبه تمنا زنگ زدم که دارم میام و باهاش قرار گذاشتم تا بریم مشهد ؛باورم نمی شد تمنا به خاطر من از همه چیز ،خانواده اش دل بکنه وباهام بیاد اما وقتی تو سرمای سوزان دیماه دستهای گرمش رو تو دستم دیدم کاملاً باورم شد.تمنا عاشق من بود خیلی هم دوستم داشت . خیلی راحت با هم رفتیم مشهد و به آقا امام رضا پناه آوردیم و کنار حرم آقا عادی محرم شدیم؛ هنوزم بعد از چند روز باورمان نمی شد که واقعاً دیگه مال همیم، بهم رسیده ایم.دو سه روز گذشت ما اول دنبال یه دفتر ازدواج بودیم تا مدرک ازدواجمون رو بگیریم بعدش هم دنبال کار وخونه میگشتیم. پول زیادی هم نداشتیم ،به هر دفتر ازدواجی رفتیم کارمون درست نمی شد . یک هفته گذشت دیگه اصلاً پول نداشتیم کارمون هم جور نشد کم کم داشتیم نا امید می شدیم آخه می ترسیدیم که مجبور بشیم برگردیم ،قرار شد به یکی از دوستهام تماس بگیرم تاهم ازش بپرسم اوضاع چه خبره و هم ازش پول بگیرم ؛ غافل از این بودیم که همه راه هامون کنترل بود با همون تلفن بختمون برگشت، فردا شبش داداشم و پدر تمنا اومدن سر وقتمون و برگردوندمون شهرستان ،البته وقتی با رفتار تند ما دو تا روبرو شدن بهمون قول دادن که همون شهرستان واسمون جشن بگیرن و ما دوتا رو بهم برسونن ،قسم خوردن و ما هم سادگی کردیم وبرگشتیم، وقتی که کاملاً رسیدیم اونا با کمال نامردی و ناباوری با حقه و نیرنگ ما دوتا را از هم جدا کردند. منو اینبار دیگه کاملاً حبس کردند و تمنا هم مثل اون دفعه پدرش سیاه و کبود و زندانیش کرده بود.دیگه اصلاً از هم خبری نداشتیم منم روز به روز پیر و پیرتر می شدم،ماه ها گذشت درست شب عید نوروز بود که تلفنمون تک زنگ خوردآره تمنا بود(لازم به توصیف نیست) همه سرگرم تحویل سال بودن و ما دوتا دو ساعت حرف زدیم و گریه کردیم.البته یه جورایی باورم شده بود که دیگه بهم نمی رسیم باید همدیگه رو فراموش می کردیم اما هنوزم غیر ممکن بود قصد داشتم بهش بگم اما هرگز نتونستم چون هنوزم خیلی دوستش داشتم با این حال که می دونستم هنوزم محاله که بهم برسیم.تو محله مون همه قصه مو میدونستن. اوایل مهر ماه 85 بود که خانواده ام خیال کردن دیگه حسابی تمنا رو فراموش کردم و هر جور شده راضیشون کردم درسم رو ادامه بدهم.حالا دیگه عاشق نبودم مجنون نبودم دیگه می تونستم درسم رو ادامه بدم ،البته با حرفهای مکرر خانواده ام دوری از تمنا ،عشقم سرد شده بود اما از دوست داشتنش چیزی کم نشده بود بعد از 9 ماه دوباره تمنامو دیدم...اما عشقش در فصل خزون گل کرد و جوونه زد ریشه دووند تا قلب آرزو تا سراپای وجودم.باز هم همه خاطرات زنده شد اما متوجه شدم که اینبار همدیگر را صد برابر گذشته دوست می داریم.ولی نمی دانم چکار کنم فراموشش کنم که هنوزم محاله و به همدیگه هم نمیرسیم.با فرار یا سختی خیلی زیاد می تونم بهش برسم اما نمی دونم درسته یا نه؟ حالا هم بهم گفته تکلیف منو روشن کن چی بگم ؟آخه چون او یک ........ اینه اون مشکلی که دامن گیرمون بود . البته پدرش 35سال پیش اومده بود ایران یعنی تمنا همینجا بدنیا اومده و کاملاً فارسی و ایرانی بود . می خوام اینو بهم بگید به نظر شما: مشکلی واسم پیش نمیاد؟جامعه باهام کنار میاد؟مورد تحقیر قرار نمیگیرم؟ البته جای تاسف داره که اگه تمنای من آمریکایی،انگلیسی و یا کلاً غربی بود ،جامعه بدون اینکه به دین و زبان وفرهنگش فکر کنه،مورد تشویق هم قرارم میدادن اما تمنا هم شیعه مسلمان هم فارسی اصلا ایرانیه ...حالا ازشما دوستان عزیز میخواهم که کمکم کنید و بگویید اگر شما بجای من بودید چه می کردید؟؟ ببخشید که طولانی شد اينم آدرس ایمیلمه:

tamana_sina@ yahoo.com




-------------------
 

avatar
US| |
نوشته شده در تاریخ: 21/12/06 در ساعت: 14:01:43
Post Subject: داستانهای واقعی
ممنون از داستانهای قشنگ و آموزندت عزیزم
مواظب خودت باش
-------------------
<img src="/images/smilies/star.gif" > REZA <img src="images/smilies/star.gif" />
 

avatar
IR| |
نوشته شده در تاریخ: 22/12/06 در ساعت: 16:02:12
Post Subject: داستانهای واقعی
chakerim[lip]
-------------------
 

avatar
IR| |
نوشته شده در تاریخ: 23/12/06 در ساعت: 14:39:14
Post Subject: داستانهای واقعی

من ساناز هستم الان 21 سالمه دقیقاً زمستون 79 بود که من به همراه خانواده خودم و خانواده دوستای خانوادگی مون رفتیم آبعلی، تو اون زمان سرم به کار خودم مشغول بود یعنی تو قید و بند دوستی اونم با جنس مخالف نبودم . من همراه دخترا که یکیش هم سن خودم بود همراه شدیم که جلوتر از بقیه بریم بالای کوه که اون بالا برف بازی کنیم و بگردیم خانواده ها هم عقب تر از ما، ما رو همراهی می کردند وقتی رسیدیم اون بالا ملیکا که همسن خودم بود همش دنبال یه سوژه بود که بشه با یکی دوست بشه اتفاقاً دوتا پسر که یه خرده از ما فاصله داشتن روی یه سخره نشسته بودند رفته بودند تو خط ما که ملیکا خیلی خوشحال شد به هر طریقی هم بود می خواست یه ارتباطی با اونا برقرار کنه که آخرشم موفق شد و یکی از اون پسرا که اسمش مهدی بود اومد و شماره رو به ملیکا داد ولی چون دید شماره رو ملیکا گرفته و ملیکا هم خیلی خوشحال بود که با یه نفر دوست شده بعد از اینکه ما چند قدم رفتیم مهدی منو صدا کرد که با من کار داره تازه اونجا بود که ملیکا فهمید که اشتباه شده و ناراحت شد ولی چون اصلاً برای من مهم نبود خیلی بی اهمیت به قضیه برخورد کردم حتی نفهمیدم که چقدر ملیکا حرصش گرفته که بعدها مهدی به من گفت. خلاصه ملیکا شمار رو داد به من و گفت که من اصلاً نمی خوامش و از این حرفا . یه یک ماهی از اون قضیه گذشت ملیکا ازم پرسید که تماس گرفتم یا نه منم گفتم نه اما بعدش وسوسه شدم که زنگ بزنم زنگ زدن من شروع یه دوستی بود ، یه دوستی که همش همراه بود با کلمه های قشنگ از مهدی و منم بی اهمیت به این کلمه های قشنگ . من چون خانواده راحتی نداریم یه روز مامانم فهمید و من از اون به بعد تحریم شدم طوری که دیگه حتی به مهدی یه زنگ کوچولو هم نزدم مهدی شماره خونه ما رو داشت و تندتند خونه ما زنگ می زد ولی من دیگه حاضر نبودم و نمی خواستم ونمی تونستم باهاش حرف بزنم فقط در پی این بودم که یه جوری اعتماد مامانم رو جلب کنم تو این زنگ زدنای زیاد مهدی که فقط مامان من می دونست که مزاحمای وقت و بی وقت ما کیه مجبور شدم قضیه رو به خالم بگم که بهش زنگ بزنه و بگه دیگه زنگ نزنه دیگه از اون به بعد خاله من شده بود پیغام گیر مهدی به خالم التماس می کرد که به من بگه یه زنگ فقط بهش بزنم حتی خط های موبایلشم عوض می کرد شماره جدیدشو به خالم می داد که من بتونم پیداش کنم بعد از یک سال شایدم بیشتر من بهش زنگ زدم دیگه من اعتماد مامانمو جلب کرده بودم و دیگه دوستی مون شد پنهانی این دوستی های پنهانی چندین بار هم سوتی داشت و باعث می شد من از طرف مامانم کلی سرزنشو دعوا بشم ولی ما بازم با هم موندیم مامانم وقتی دید ما خیلی به دوستیون اصرار می کنیم مهدی رو خواست ببینه وقتی باهاش صحبت کرد ازش خواست که آدرسشو بده که یکی رو بفرسته برای تحقیق که ببینه این آدم کیه که من انقدر دوستش دارم وقتی رفت تحقیق بهش گفتن که مهدی رو یه بار تو خونه با یه دختر گرفتنش ولی من چون دوستش داشتم باور نکردم یعنی منو قانع کرد که با کسی جز من نیست از اون به بعد من یه خرده بهش بی اعتماد شدم یعنی می دونستم با کسی جز من حرف می زنه ولی نمی دونم چرا باهاش بودم آخه مهدی خیلی کارا می کرد اونا خونشون نیاوران بود خونه ما هم شرق تهران خیلی وقتا تمام کاراشو ول می کرد و میومد دم خونمون که منو فقط یک دقیقه ببینه من اونو یه عاشق می دیدم یه عاشق همیشگی ، اونا از خانواده مومنی بودن مهدی خیلی به من میگفت که من چادر سرم کنم به خاطره خانوادش منم یه چند وقتی سرم کردم ولی دیگه سرم نکردم من تو این مدت دوستی مون عشقمو به طور پنهانی بهش نشون می دادم سال 83 بود که مامان و مادربزرگش اومدن خونه ما که منو ببینن که ببینن این کیه که اسمش تو دهن مهدی و ساناز ساناز می کنه اومدن دیدن ، خوششون اومد ولی به خاطره اینکه بابام نمی خواست فعلاً منو شوهر بده دیگه نیومدن ولی منو مهدی همچنان باهم بودیم یعنی اون می گفته من اصلاً بدون تو نمی تونم باشم دیگه از اون به بعد بودکه دردسرای ما شروع شد دیگه اگه تا قبل مامان من مخالف بود دیگه خانواده اونا هم مخالف شدن به مهدی می گفتن اگه می خوای زن بگیری دختر هست چرا ساناز. ولی اون قبول نمی کرد من خودمم بهش گفته بودم که موندن ما فایده نداره ولی اون اصرار می کرد جلوی من گریه می کرد از عشقش به من می گفت و می گفت تا یه سال دیگه تحمل می کنه این حرفا مال تابستون 84 بعدش اگه خانوادش نیان خودش میاد . من دیگه داشت باورم می شد با حرفاش با اشکایی که برام واقعاً می ریخت اما بعد از یه مدت دیگه داشت اخلاقش بر می گشت یه بارم به من گفت چادر سرت کن تا اگه خانوادم به چادر خواستن گیر بدن می گم این چادرم سرش می کنه ولی من گوش نکردم خیلی دوستش داشتم ولی گوش نکردم بعد از یه مدت دیگه اخلاق مهدی داشت تغییر میکرد یه روز سر یه قضیه کوچیک که شاید اگه قهر می کردیم قهر 2 ساعته بود شایدم کمتر شایدم اصلاً قهری به وجود نمیومد یه بهانه شد برای مهدی که بخواد برای همیشه منو ترک کنه . مهدی من ، مهدی من ، منو ترک کرد منو ترک کرد و رفت دقیقاً اوایل آبان ماه 84 بود که دیگه ندیدمش هر چی زنگ می زدم التماسش می کردم گریه می کردم میگفتم هرچی بگی گوش می کنم قبول نمی کرد روز تولدم که 4 آذره همه بهم تبریک گفتن غیر از مهدی خیلی منتظرش موندم منتظره یه تلفن کوچیک که بگه تولدت مبارک همین نه بیشتر ولی زنگ نزد دیگه داشتم نابود می شدم اصلاً نفرینش نکردمو نمی کنم ولی یه روز زنگ زدکه نفرینتو پس بگیر من یه تصادف خیلی شدید کردم آسیب دیدم ولی من گفتم من نفرینت نکردم از من طلب بخشش نکن از خدا بخواه ببخشدت ، دیگه بعد از اون من همش بهش زنگ می زدمو التماس میکردمش اونم همش غرورمو می شکست و منوخورد میکرد دیگه نابودم کرده دیگه بعد از یه مدت شروع کرد به گفتن اینکه من زن گرفتم خلاصه من باورم نمی شد خلاصه گذشت تا اردیبهشت 85 یه روز به من زنگ زد عین همیشه باهام حرف زد انقدر خوشحال شدم فکر کردم مهدی من برگشته پیشم بهم گفت یه روز باهات قرار می زارم کارت دارم یه روز زنگ زدو منم رفتم ؛ رفتم ازم حلالیت می طلبید عکس زنشو بهم نشون داد شناسنامشو که اسم یکیه دیگه اون تو نوشته شده انقدر گریه کردم گفتم آخه چرا آخه چرا با من این کارو کردی فقط می گفت یادته منم چقدر اشک می ریختم من به خاطر چادر بود که رفتم .

مهدی من واقعاً دلم برات تنگ شده ، منو داغون کردی ، خردم کردی ، عشقت هنوز تو قلبمه ، من هیچوقت هیچ ادعایی از عشقتو نداشتم ولی می بینی من پای بند تر از تو موندم ، می بینی من هنوز نتونستم کسی رو تو این قلبم راه بدم چه برسه ازدواج کنم یعنی دیگه نمی تونم کسی رو تو قلبم راه بدم دیگه نمی تونم به کسی بگم دوستت دارم، مهدی خیلی در حقم نامردی کردی ، خدایی هم هست مطمئن باش همیشه روزگار این طور نمی مونه یادته آهنگ علی دانیال ، هرگز هرگز بی تو نمی خندم بی تو بعد عشقی هرگز نمی بندم یادته این آهنگ ما بود یادته روزی هزار بار گوش می دادی و اشک می ریختی که چرا از من دوری یادته می گفتی من به این آهنگ عمل می کنم ، حالا چی می بینی تو به آهنگ عمل نکردی دروغ میگفتی ، اون اشکات دروغ بود نمی دونم چرا اشک می ریختی اون اشکات هیچوقت به خاطره من نبوده ، می بینی تو ، تو این بازی باختی .

قول می دم وقتی که نیستی عکستو بغل نگریم

قول می دم روزی هزار بار واسه اشکات نمیرم

قول می دم وقتی که نیستی پای عشقتو نسوزم

قول می دم در انتظارت چشمامو به در ندوزم

ولی من به هیچ کدوم از قول هام عمل نکردم

می دونی که خیلی خستم

می دونی دلم گرفته

می ونی دوریت عذابه

می دونی گریم گرفته

می دونم بر نمی گردی

می دونم رفتی که رفتی

دروغ بود هرچی می گفتی می دونم

همیشه تو مهربونی

واسه این قلبه شکسته

واسه این حس غریبم که فقط دل به تو بسته

بیا برگرد اگه قلبم تو رو از خونه نرونده

دیگه از آخر غصه حتی یه لحظه نمونده



ممنون که به حرفام گوش دادین .

قربان شما ساناز



آدرس ای-میل برای ارسال نظرات

sanaz13652002@ yahoo.com




-------------------
 

avatar
IR| |
نوشته شده در تاریخ: 28/12/06 در ساعت: 15:51:30
Post Subject: داستانهای واقعی
اول يه تعريفي از خودم مي كنم من 20 سالمه . از نظر تيپ و قيافه فقط مي تونم بگم كه از نظر آقايان جذاب هستم و خيلي خيلي شيطون من از بچگي با پسرها بزرگ شدم همبازي من پسرهاي محله و برادرهام بودند و صميمي ترين دوستام پسر دائي هايم . من در يك خانواده تقريباً‌ مذهبي بزرگ شدم منظورم از تقريباً‌ :‌ چون تو خونه ما از نظر پدر و مادرم پسرها هر كاري كند هيچ اشكالي ندارد ولي اگر من كنم !!!!!!!!!!!! !! ديگه همه دخترها مي دونند . من هميشه تو خونه خيلي احساس تنهايي مي كردم البته با مادرم خيلي صميمي بودم و از تعريف كردن همه چيز هيچ عبائي نداشتم. من در سن خيلي كم ( 14 )‌سالگي براي اولين بار با عشقم آشنا شدم دوستي ما خيلي خدائي بود من براي گرفتن خونه يكي از اقوام اشتباهاً‌ بجاي اينكه آخر شماره 5 بگيرم 0 مي گرفتم و از شانس من عليرضا گوشي را بر مي داشت و خلاصه داستان ما از اينجا تازه شروع شد عليرضا ي 24 ساله و مريم 14 ساله ، چه شود !‌

اون روز عليرضا خيلي منو اذيت كرد كه نه خانم اشتباه نگرفيد و از اين مسخره بازي ها و گوشي رو داد به داداشش اون هم كمي نمك بازي درآورد و من فهميدم كه اشتباه گرفتم قطع كردم. بعد از يك هفته با يكي از دوستام كه 2 سال از من بزرگتر بود داشتم در اين موضوع صحبت مي كردم كه به اين فكر افتادم كه دوباره زنگ بزنيم و به قولي ما هم يه كم اونا رو دست بندازيم. دوستم زري زنگ زد و با داداش علي رضا دوست شد بعد از يك هفته به من گفت مثل اينكه يه داداش داره خيلي بچه مثبته و... به هيچ كس راه نمي ده من هم آمارشو گرفتم و از فرداش زنگ زدم ،‌خلاصه با هر ترفندي شده مخش رو زدم. بعد از سه هفته ما همديگرو ديديم من علي رو ديدم و زري هم سهيل رو . خلاصه خدايا روزي بود ها . من كه خيلي از علي خوشم اومده بود اون دو تا هم آره . من چون هيكلم درشته و قدم هم بلنده علي فكر نمي كرد كه اينقدر بچه باشم ( سوم راهنمائي )‌خلاصه علي خوشگله داستان ما با مريم دوست شد و اين دوستي قشنگ و دوست داشتني و واقعاً‌ پاك به مدت 4 سال ادامه داشت عليرضا پسر تحصيل كرده ‌، و از همه لحاظ عالي بود . باورتون نميشه من عاشق علي بودم ولي اون نه هيچ احساس خاصي نسبت به من نداشت و به من مي گفت من جاي برادر بزرگ تو هستم ولي اين برادر بزرگ فكر منو به خودش حسابي مشغول كرده بود تا جائي كه من درس مي خوندم بخاطر علي ،‌مي خوابيدم بخاطر علي و ... بچه ها فكر نمي كنم توي اين 4 سال كسي به اندازه من سختي كشيده باشه با همه دعوا و مرافه داشتم سر علي ،‌ 3 بار خود كشي كردم ،‌ چند بار فرار كردم ولي باز هم بخاطر علي برگشتم . البته اين كارهام هم بخاطر كم سن و سالي و بچگي من بود. خلاصه سرتون رو درد نيارم بعد از كلي اميد و آرزو و درد سر هاي فراوون ( كه اگه بخوام براتون تعريف كنم 50 صفحه جا مي گيره ،‌ )‌ گريه ها و زاري ها و ....،‌سال سوم دبيرستان بودم كه بعد از كلي دعوا علي راضي شد كه با پدر و مادرش صحبت كنه اين صحبت كردن علي 1 ماه طول كشيد ولي با كلي جنگ و دعوا بالاخره اومدند خواستگاري من ،‌ هيچ وقت يادم نميره داشتم از خوشحالي بال درمي آوردم كه مراسم به راحتي به هم خورد پدر علي مي گفت پسر من پول نداره و... بايد تا 4 سال شما صبر كنيد اين چهار سال هم مي تونند به صورت دوست و يا نامزد با هم باشند . دخترها مي دونند كه چقدر براي يه پدري سخته كه اين شرايط را قبول كنه . اون مراسم به هم خورد . و همه چيز كنسل شد. من يك بار با مادر علي صحبت كردم اون هم گفت تو هنوز خيلي بچه هستي من 27 سالم بود تازه شوهر كرده بودم و ... خلاصه من تصميم را گرفته بودم و با حرف هيچ كس هم كار نداشتم پدر من هم مي گفت تو موقعيت هاي خيلي بهتر از اين رو خواهي داشت ‌، هيچ كدوم از دخترهاي فاميل كه همه از تو بزرگتر هستند ازدواج نكردند حالا من يكي يدونه دخترمو به همين راحتي شوهر بدم نه . خلاصه بعد كلي چك و چونه با بابام كه چي الا و لا ما همديگرو می خواهيم بابا قبول كرد علي هم با هر جون كندني كه بود دوباره راضيشون كرد كه بيان خواستگاري . خلاصه بعد از كلي دربه دري و درد سر و دوباره چند بار براي خواستگاري اومدن اونها به يك سال نامزد و يك سال عقد كرده راضي شدند. نامزدي ما با هر دردسري كه بود تمام شد . بماند كه فقط فاميلاي ما بودند از طرف اونها هيچ كس نيومده بود و ... راستي يادم رفت بگم سر مهريه هم كلي برنامه داشتيم كه با كلي جنگ و جدال به 300 تا سكه راضي شدند.

توي يك سال نامزدي من ديپلم و تافل زبان انگليسي را گرفته و دانشگاه قبول و وارد بازار كار شدم.

يكسال نامزدي هم تمام شد و قرار شد كه قرار عقد را بزارند بچه ها از خوشحالي داشتم مي تركيديم كه اي خدا من به علي رسيدم نمي دونيد يك چادر گرفته بودم براي سر سفره عقد هر روز سرم مي كردم و اداي روز عقد را به شوخي در مي آوردم. ما رفتيم دفترخونه و روز عقد را تعيين كرديم. آزمايشگاه رفتيم و قرار شد خريد و بقيه چيزها بماند براي عروسي .

2 روز مانده بود به روز عقد من رفتم خونه علي اينها علي خيلي گرفته بود بعد از كلي نازكشي كه آقا بگو چي شده گفت آره من هرچي فكر مي كنم مي بينم 300 تا سكه خيلي زياد و من قادر به پرداخت اون نيستم و .. خدايا اين حرفها حرفاي علي من نبود تازه بعد از يك سال يادش افتاده بود كه آره ..

مادر شوهرم هم گفت آره باباش قبول نمي كنه و زده بودند زير همه حرفها و قول و قرار ها و ... من هم گفتم باشه 14 تا سكه ولي به شرطي كه علي خونه يا يك ملكي را بنام من بكنه خلاصه حرفا شروع شد بحث ها مامان من كه داغون شد ،‌ فرداش كه ميشد يك روز مونده به روز موعود من داشتم با علي صحبت مي كردم كه نمي دونم سر چي دعوامون شد علي داد مي زد اعصاب جفتمون داغون شده بود تو همين حين مادرش گوشي را گرفت و هر چي از دهنش در مي آمد به من گفت كه آره مگه بچمو از سر راه آوردم كه بدمش به تو يا 14 تا سكه يا اصلاً‌ فردا عقدت نمي كنيم.

بچه ها جون دنيا رو سرم خراب شد خلاصه همون چيزي كه اونا مي خواستند شد رابطه از هم پاشيد كلاً‌ همه چيز بهم خورد هرچي فاميل پادرمياني كردند نشد كه نشد. دخترها مي دونند كه چه بلايي سر آدم مي ياد فقط يك لحظه خودتونو بزاريم جاي من بعد از 5 سال انتظار ....

هر روز بدتر مي شدم ،‌ يك شب بيمارستان و.. ولي با خودم مبارزه كردم گفتم پسري كه از الان نتونه روي حرف خودش بمونه و ديگران بايد حرف بزارن دهنش همون بهتر كه تموم شد.

خيلي با خدا راز و نياز كردم خودم وقتي ديگران به مشكل مي خوردند مي گفتم عيب نداره حتماً‌ حكمتي توش بوده و اين بار هم به خودم اين را گوشزد مي كردم كه حتماً‌ توش حكمتي هست كه ما اينقدر اين در و اون در مي زنيم باز هم نمي شه .

دو هفته اي مي شد كه من از علي هيچ خبري نداشتم كه كم كم داشتم فراموشش مي كردم توي همين هين دوباره چند تا خواستگار برام پيدا شد از نوع عاليش البته . البته همه مي دونند اون موقع من چه حالي داشتم بعد از كلي انتظار آخرش هم به اين راحتي ...

بعد از 2 هفته علي اومد در خونمون با موبايلش زنگ زد من گوشي را برداشتم تا ديدم علي گوشي رو گذاشتم . دوباره چند بار زنگ زد ،‌ گوشي را جواب دادم گفتم ازت خواهش مي كنم ديگه اينجا تماس نگير من تصميم خودم را گرفتم هميشه تو منو نمي خواستي حالا اين دفعه خودم ديگه هر كاري هم بكني بر نمي گردم. علي اونور خط گريه مي كردم دادي مي زد كه من توي خونه مي شنيدم غلط كردم فقط يك بار ديگه بيا دم در ببينمت اومدم قرضتو بدم . يه پولي بايد بهم مي داد رفتم دم در اي كاش اون صحنه رو نمي ديدم علي توپولي من فكر كنم 10 كيلويي لاغر شده بود اصلاً‌ در و كه باز كردم باورم نشد كه اين علي انگار توي اين دو هفته اصلاً‌ حموم روکذاشته بوده كنار ،‌چشماي پف كرده بايد بوديد و مي ديد آقا گريه مي كرد توپ . هر چي گفت نذاشتم صحبت كنه گفتم من 5 سال بخاطر تو جلوي همه وايسادم از تو دفاع كردم هر كاري خواستي كردم ‌، ولي ايندفعه مي خوام به حرف پدر و مادرم گوش بدم . و بعد در رو بستم اومدم تو . از اينجا به بعدش جالبه ( خسته نشديد كه – ببخشيد )

علي سر كوچه مثل گدا ها نشسته بود كلا كاسكت موتورش هم گذاشته بود جلوش و هي گريه مي كرد . خلاصه آبروي ما رو جلوي در و همسايه برد . تصورشو بكنيد يك پسر 28 ساله چهارزانو سر كوچه نشسته بود و.. خلاصه ما زنگ زديم به خانوادش گفتيم بياييد پسر دسته گلتون رو ببريد ،‌ اينجاشو خيلي حال كردم مامان و باباش اومدن سر كوچه آقا هر كاري كردند مگه علي مي رفت مي گفت تا نبينمش نمي رم . از 12 ظهر تا 6 بعد از ظهر سر كوچه بود كه بالاخره برادر بزرگ من تونست راضيش كنه كه بره از اينجا ديگه ورق برگشت . علي با اولين بليط رفت ماهشهر پيش پدرم كلي با بابام صحبت كرد و بالاخره رضايت بابارو گرفت. برگشت تهران دوباره با كلي ديگه منت كشي من رضايت دادم ولي به عروسي نه به عقد و دوباره ..... و يك سري كلاس مشاوره رفتيم كه اين رو به همه دوستاني كه قصد ازدواج رو دارند پيشنهاد مي كنم شايد هزينه هاش بالا باشه ولي يك عمر زندگي خوبي را خواهيد داشت.

خلاصه داستان ، ما 27/4/84 عروسي كرديم. با هر درد سري كه بود عروسي ختم به خير شد. ولي خدا رو شكر اين يك سال و نيم بهترين سالهاي زندگي من بوده و هست من و علي هر روز به هم وابسته تر و علاقه مند تر مي شويم درست برعكس سالهاي نامزدي روابط خيلي حسنه است علي از اون ماجرا به بعد خيلي عوض شده. و الان مي تونم بگم بخاطر من همه كار مي كنه و ما تصميم گرفتيم كه تا سال ديگه يه بچه خوشگل و مهربون مثل خودمون داشته باشيم.

خيلي شرمنده هستم كه اينقدر داستانم طولاني شد ولي خداييش خيلي جاهاش رو سانسور كردم كه بلند نشده





-------------------
 

avatar
IR| |
نوشته شده در تاریخ: 14/1/07 در ساعت: 15:06:47
Post Subject: داستانهای واقعی

از روزی که داستانهای واقعی شروع کردم به خوندن دوست داشتم ، یک روز هم داستان زندگی خودمو براتون بنویسم
نمی دونم از کجای داستان باید شروع کنم تو زندگیم سه نفر هستن که برام خیلی عزیزن و هر روز که بیشتر میگذره بیشتر دوسشون دارم و بیشتر به ارزشون پی می برم و فکر دوری ازشون بیشتر عذابم می ده ، این سه نفر پدرم ، مادرم و دوست پسرم فرزان هستن. شاید پیش خودتون فکر کنید عجب دختری هستم دوست پسرمو کنار پدر مادرم قرار دارم ولی بیش از اینا برام عزیزه
مشکل من هم از همین جا شروع میشه، من و فرزان از آذر 83 همدیگرو می شناسیم و آشنایمون از چت روم npشروع شد از هر دری با هم حرف می زدیم . فرزان ایران زندگی نمی کنه به دلایلی تا حالا نشده همین دیگرو ببینیم همیشه جلوی پاش سنگ افتاده نتونسته بیاد .شاید بگید چه طور میشه مهر کسی به بدلم افتاده باشه با اینکه تا حالا گرمی دستشو حس نکردم و...
تا چند وقت حتی نمی دونستم فرزان چند سالشه از روی صداش حدس می زدم خیلی زیاد داشته باشه27 یا 28 سالشه( همیشه خیلی راحت سن دوستای مو از صداشون تشخیص می دادم) ، به غیر از دوستی ساده به چیز دیگه ای فکر نمی کردم سن برام ارزش نداشت و ازش نخواسته بودم برام عکس بفرسته .یک روز کاملاتصادفی ازش پرسیدم چند سالشه گفت متولد 1346هست یعنی 19 سال از من بزرگتر اصلا باورم نمی شد ، گفتم اصلا بهش نمی خوره ، گفت برات فرقی می کنه من چند سالمه منم حقیقتا برام فرقی نمی کرد که دوستم چند سالشه ، گفتم اصلا
روز ها گذشتن من بیشتر با فرزان آشنا می شدم کلاسامو دودر می کردم تا برم کافی نت با فرزان حرف بزنم ولی بازم فقط با هم دوست بودیم من تو این چند وقت دوستی داشتم به اسمه حسین یک سال از من بزرگتر بود تو دانشگاه با هم آشنا شدیم حتی وقتی من نیمه متمرکز قبول شدم و دانشگام تغییر کرد هنوز با هم بودیم بعضی وقتها همدیگرو می دیدیم و تلفنی با هم در تماس بودیم . (رابطه من و حسین فقط دوستی ساده بود هر دومون همین و می خواستیم) از فرزان برای حسین همیشه حرف می زدم حسین می گفت من نمی دونم یک مرد 40 ساله چه حرفی داره که با تو بزنه(البته اون وقت فرزان 37 سالش بود) حرفی که بعدها مادرم بهم می گفت
از تابستون به بعد ارتباطمو با حسین کم کردم بهتر بگم به صفر رسوندم هر روز تابستونو با فرزان می گذروندم از صبح تا ساعت 2،3 بعد ظهر با هم حرف می زدیم کشش خاصی نسبت بهش احساس می کردم .اوایل شهریور تلفن خط اینترنت خونمون قطع شد برای همین کمتر می تونستم on بشم تماسامون محدود شده بود به تلفن هایی که فرزان می زد و mail هایی که برای هم می زدیم هر روز بیشتر متوجه می شدم که فرزانو دوست دارم ، همین وقتا بود که مادر فرزان آمدن ایران فرزان گفت پریسا یک امانتی داری برو ازشون بگیر ، منتظر بودم که مادر فرزان بهم زنگ بزنه برم ازشون بگیرم ، رفتم امانتی فرزانو گرفتم بعدا فهمیدم فرزان از من پیش مامانش حرف زده و مامانش خواسته منو ببینه منم از همه جا بی خبر ، خیلی از مادرش خوشم امده بود ، دیگه نه مادر فرزان زنگ زد نه من بهشون فقط یک بار زنگ زدم ازشون بابت پذیرایی تشکر کردم و التماس دعا داشتم ازشون( می خواستن برن مکه) روزی آرش برادر کوچیکم گفت پریسا خبر داری فرزان داره ازدواج میکنه مامانش امده ایران براش دختر پسندیده فرزانم okگفته حرفی نداره وای اگه بدونید چی بهم گذشت گریه امانمو بریده بود روز بعدش فرزان بهم گفت پریسا دوست دارم ، گفتم منم، گفت از کجا بدونم دوسم داری گفتم فقط اینو بدون که وقتی آرش گفت می خوای ازدواج کنی تمام دنیام رو سرم خراب شد ، دیدم زد زیر خنده گفت آرش نگفت با کی اگر نه من می گفتم با پریسا جونم وای اگه بدونید چقد خوشحال بودم ولی تازه سختیهام شروع شد
برای هم mail می زدیم من همه mailهایی که فرزان می زد و خودم می زدم save می کردم تو کامپیوتر با همه عکس های فرزان براش یک fileساخته بودم که hideشون کرده بودم ، روزی نبود که فرزان نگه پریسا کی به مامانت اینا می گی منم امروز فردا می کردم اصلا نمی دونستم چه جوری باید مطرحش کنم( مشکلی که باز دچارش شدم) دیگه دانشگاه ها هم شروع شده بود و من تدریس هنر مدرسه مادرمو هم به عهده گرفته بودم. تماس هامون کم و کمتر شده بود ولی با این حال همدیگرو عاشقانه دوست داشتیم از هر فرصتی استفاده می کردیم که کنار هم باشیم ...یک روز یادم رفت show بهhide تبدیل کنم بقیه شو بفهمید امدم خونه دیدم درmy recent document همه یmail هامو خونده شده فهمیدم بله خواهر بزرگترم باز کار خودشو کرده شکی نداشتم که مادرم هم متوجه شده یک روز صبح مامانم از مدرسه بهم زنگ زد گفت پریسا کلید جا گذاشتم داری میری دانشگاه یه سرم بیا مدرسه ،هیچی تا رفتم تو دفتر مامانم ، گفت پریسا بشین باهات حرف دارم شصتم خبر داد ، مامانم آخر حرفش بهم گفت نه می خوام خودت با فرزان رابطه داشته باشی نه آرش امدم خونه به فرزان همه چیزو تعریف کردم دنیامون خراب شد بهش گفتم خداحافظ فرزان جونم ( فکر کنید چقدر بچه بودم که با یک تشر مامانم کم اوردم) از اون روز فرزان تو pagam شروع کرد نوشتن باید بگم این روزا مصادف بود با شبهای قدر و تولدم بگذریم از اینکه چی نوشتو چی به من می گذشت مامانم برای اینکه من دیگه خونه تنها نمونم روزهایی که کلاس نداشتم می رفتم مدرسش که مثلا کمک دست دفتر دارش باشم ، همه جا حسش می کردم با هر حرکت یا حرفی یاد فرزان می افتادم بغض می کردم هفته نگذشته بود براش میل زدمو گفتن هر چی می خواد بگن من بدون تو نمی تونم رابطه مون از سر گرفتیم مادرم چند باری باز بو برد من رو حرفمو عهدم با فرزان موندم این آخراش مامانم نه از موضع قدرت بلکه با خواهش ازم می خواست به این رابطه خاتمه بدم نمی دونم ولی در بر خورد به این قضیه می گفتم مامان دوسش دارمو...یک بار مامانم گفت اگه فرزان دوستت داره بذار زنگ بزنه خونه و با ما حرف بزنه کلی خوشحال شدم ولی فکر نمی کردم مادرم چنین کاری بکنه. به فرزان گفتم و فرزان می گفت پریسا درسته من ایران زندگی نمی کنم ولی فرهنگ ما این اجازه رو به من نمی ده پسر خودش زنگ بزنه . به اسرارهای من فرزان قبول کرد ولی می گفت کاره درستی نیست. فرزان زنگ زد خونه مادرم هر چی خواست به فرزان گفت بعدشم گفت دختر من جای دختر نداشته تو می تونه باشه... از مادرم کلی ناامید شدم اصلا فکر نمی کردم کسی که به قول خودش تحصیل کردست اینطوری بر خورد کنه (دلیله دیگه که همیشه می گفت فرزان مناسب تو نیست این بود که فرزان دیپلم داره من دارم کارشناسی می گیرم . فرزان فوق العاده باهوشه به 4 زبان کاملا تسلط داره و جالبیش اینجاست که دوست داره من فوقمم بگیرم میگه باعث افتخار منه .ولی مادرم میگه مردا نمی تونن ببینن زنشون از نظر تحصیلی ازشون بالاتره و... ) در صورتی که تحصیلات نه شخصیت میاره نه فرهنگ
یک بار مادرم عکس فرزانو دید و شروع کردیم درباره فرزان حرف زدن یک دفعه دیدم نفس مادرم بند اومد قلبش گرفت به سختی نفس می کشید کدوم دختری هست که مادرشو تو این حال ببینه ولی مثل سنگ بر خورد کنه مادرمو بغل کرمو گفتم غلط بکنم با فرزان دیگه حرفی بزنم.(بعدا که فهمیدم مادرم داشته ماجرای فرزان و برای پدرم مطرح می کرده .کاش مادرم عکسهای فرزانو ندیده بود ) ، زنگ نزدم به فرزان تا حتی صداشو بشنوم که باز برگردم چند روز گذشت فرزان زنگ زد با کلی شکایت که دختر نمی گی نگرانت می شم نه خبری نه تلفنی چی شده ؟همه رو تعریف کردم ،نمی دونم تو صدای فرزان چه چیزی هست که وقتی می شنوم تمام وجودم آرامش پیدا می کننه یه حس خاصی دارم که وقتی فقط با فرزانم بهم دست می ده یه حس غریب که تا حالا برام نا شناخته بوده .موندم سره دو راهی ارتباطم با فرزان شروع کردم تا حالا هم مادرم فکر می کنه دیگه با فرزان رابطه ندارم این قضیه بر می گرده به بهمن 84 هر وقت هم حرفش پیش می امد که پریسا کی میگی .می گفتم فرزان می خوام دستم پر باشه وقتی حرفی می خوام بزنم. گفتم تا نبینمت دیگه حرفی ازت نمی زنم تا جای حرفی نباشه برای مامانم که بگه تو ندیده چطور ....
فرزانم از هر فرصتی استفاده می کرد که بیاد ایران ولی نمی شد تا خرداد که دیگه نمی تونستم، خسته شده بودم رفتم پیش مشاور که مثلا کمکم کنه ولی هیچ فرقی نکرد من فقط دنبال راهی بودم که مامانم و پدرم با فرزان آشنا کنم ولی راحشو نمی دونستم و نمی دونم . پدرم سنتی فکر می کنه هنوز پدرم فکر می کنه دختری که با پسری دوست می شه دختر سالمی نیست در مورد پسر ها هم همین عقید رو داره. مادرم با هر کاری که مخالف تفکر خودش باشه مخالفت می کنه و تنها دلیلش اینه که دوست ندارم
تا این اواخر یک روز به فرزان گفتم از مادرش بخواد زنگ بزنه خونمون که دیگه تو این بلا تکلیفی نمونیم منم مادرمو آماده می کنم که خواستگار دارم البته بیش از این ازم نخواه که نمی تونم کمی باهم حرف زدیم قرار شد با مادرش حرف بزنه گذشتو یک روز دیدم صدای فرزان مثل همیشه نیست گفتم اتفاقی افتاده عزیزم؟ گفت با مادرم حرف زدم گفتم خوب گفت هیچی ، گفتم یعنی چی هیچی گفت مادرم گفته نه ، گفتم خوب حرفشون چی بود، چیز بدی در من دیدن که مخالفن گفت فقط می گن پریسا بچه ست 20 سال فاصله سنی فاصله کمی نیست.بعدشم گفتن انتخاب کن یا ما یا پریسا .گفتم خوب چی کار کردی گفت می بینی که الان دارم با تو حرف می زنم و ... هیچی از این طرفم نا امید شدم یک هفته گذشت و فرزان رفت پیش مادرو پدرش که دوباره باهاشون صحبت کنه ولی باز همون حرفو شنید بعدشم به فرزان گفته بودن پریسا اگه دوست داشت با ما بیشتر آشنا بشه وقتی من ایران بودم کاری میکرد که بیشتر همدیگرو ببینیم ، این دفعه پدرشم که همیشه سکوت می کرد مخالف شده بود بهش گفته بود 20 ساله دیگه که تو شدی 60 ساله پریسا تازه 40 سالش شده تو نمی تونی اون وقت خواسته های پریسا رو عملی کنی( من نمی دونم چرا بزرگترا فقط نیاز جسمی یک نفرو درک می کنن نه نیاز روحیشو) بعدشم فرزان گذاشته امده مثل دفعه پیش ،چند روز بعدم مادر بزرگش زنگ زده گفته اعضای خانواده چون تو با مادر پدرت قطع رابطه کردی با تو قطع رابطه می کنن و تا وقتی با پریسا هستی پیش ما بر نگرد. اوایل اشنایمون یادم میاد فرزان می گفت اول مادرو دوست دارم بعد همسر آیندمو بعدشم اگه خدا بخواد بچمو. فکر کنید حالا که بخاطر من همه رو گذاشته کنار ... نمی تونم این بار سنگینو به دوشم بگیرم پیش تر فرزانو دوست دارم چون می بینم چه ارزشی برام قائله. ولی قبلا اگه قرار بود نشه کمتر عذاب وجدان داشتم ولی الان فکر نشودنشم...
فرزان همه کسم شده لحظه ای نیست که بفکرش نباشم . فرزان ازم خواست که منم متقابلا با مادر پدرم صحبت کنم ، امدم حرف همیشگی رو بزنم که گفت پریسا دست منم پر نبود که گفتم، دیگه هیچی نتونستم بگم
این قاضایا باز مصادف شده با تولدم ، تو خانواده عزیز کرده بابامم همیشه هم خودش و هم بقیه می گن بابا پریسارو یه جور دیگه دوست داره همیشه تو خونه سعی می کنم همه رو شاد کنم ، وقتی بدونم با کاریم مخالفن سعی می کنم انجامش ندم که یک وقت خدای نکرده ناراحتشون نکرده باشم نمی تونم ناراحتیشونو ببینم .نمی دونم چی کار کنم از یک طرف فرزان کسی با تمام وجودم دوسش دارم و از طرفی پدر مادرم کسانی که می پرستمشون نمی خوام با کاری که انجام می دم از خودم برنجونمشون نه فرزانو نه مادر پدرمو ولی اینم می دونم که نمی تونم بیش از این ادامه بدم هم خودم دارم ضربه می خورم هم فرزان ، خودم به درک نمی تونم ببینم فرزانم ضربه بخوره
نمی دونم کجای قانون خدا نوشته دوست داشتن جرمه؟ کجای دنیا برای دوست داشتن حد و مرز تعیین کردن؟ اگه کاری مخالف عرف انجام بگیره گناهِ ؟؟؟؟
مادر پدرمو دوست دارم و فرزانم .عشقی که بهشون دارم از دو نوع مختلفِ . نمی خوام بین فرزان و مادر پدرم یکی رو انتخاب کنم . ولی واقعا نمی دونم چه جوری باید بهشون بگم که مجبور نشم انتخاب کنم
دوستان ببخشید که خیلی طولانی شد ولی از خدا سپاس گذارم که دوستانی دارم که می تونم با هاشون درد و دل کنم
همیشه شادو خرم باشید


-------------------
 

avatar
IR| |
نوشته شده در تاریخ: 07/3/07 در ساعت: 13:16:24
Post Subject: داستانهای واقعی

سلام به همه دوستان خوبم. سرگذشت من هم عجيبه هم طولاني اميدوارم از خوندنش خسته نشين.

من 28سالمه وخداروشكر در يك خانواده خوب ازهمه نظر ومذهبي به دنيا اومدم.ولي كاش بدنيا نمي اومدم. ا ز بچگي دوست داشتم دختر باشم ولي مجبور بودم پسر باشم مثل اونا راه برم لباس بپوشم رفتار كنم بخاطر همين هميشه غصه داشتم هي به خدا ميگفتم چرا؟ آخه برا چي منو مثل ديگرون نيافريدي چرا همش بايد عقده همه چيرو داشته باشم چرا وهزار چراي ديگه.تا بخودم اومدم با همه مشكلات وغصه هام بزرگ شدم.خدارو شكر تحصيلاتم با همه بي حوصلگي بي انگيزگي وافسردگي واز همه دردناكتر بي هويتي تموم شدومن رفتم سركار.هنوز نميخواستم باور كنم خيلي بد بختم منم مثل همه آدما به همه چيز نياز داشتم ولي حق نداشتم بخوام.نميدونم ميتونين تصور كنين حال وروز منو نه به خدا نميتونين آخه مگه ميشه آدم از كودكيش بدونه محكوم به تنهايي بازم زندگي كنه بخنده تلاش كنه؟ته هيچكسي نميتونه يك روز بي هويت زندگي كنه ولي من وامثال من به سختي تو اين دنياي بي مهر كه هركس ماهاروميبينه روترش ميكنه داريم نفس ميكشيم وبه خدا تو هر نفسمون آرزوي مرگ ميكنيم فعلا زنده ايم .اوايل تو محيط كار خودمو جمع ميكردم آخه اصلا نبايد سوتي ميدادم ميدونين بعضي وقتها يادم ميرفت بايد نقش يك مردوبازي كنم وخودم ميشدم مثل يك زن باهمون نازو ادا.ميدونم به نظرتون مسخرس وحال به هم زن ولي نكنين اين كارارو.تصور كنين خداي نكرده يكي از عزيزان خودتونو خدا اينطور مي آفريداونوقت چي ها؟من دلم از همه كه نه ولي از بيشتر آدما پر؟من همه بدبختيهامو ناشي از خودخواهي ادمهاي بدي كه كمم نيستن ميدونم ميدونم گلايه فايده نداره ولي..

.بگذريم تو محل كارم هم موفق نبودم اصلا حوصله كار نداشتم چه برسه بخوام چيز ياد بگيرمو پيشرفت كنم آخه برا چي بايد تلاش مي كردم من كه محكوم به سياه بختي و تنهايي بودم.هرروز افسرده تر ميشدم با هيچكسي هم نميتونستم درددل كنم دوست زياد داشتم ولي نمي خواستم هيچكي از دردم باخبر باشه به خاطر همين بازيگر خوبي بودم ظاهر شادو خندونم شك هيچكسي رو بر نمي انگيخت. ديگه رفته بودم تو فكر خودكشي آخه ديگه هيچ راهي برام نمونده بود. تو خونواده تحت فشار بودم بايد ازدواج ميكردم آخه به نظراونا من مشكلي نداشتم همه چيزم داشتم. هر چي ميگفتم شرايطشو ندارم ميگفتن ناشكري نكن تو كه همه چي داري كار وخونه وماشين ديگه چي ميخواي؟كي ميتونه خودشو بذاره جاي من هيچكس.تا اينكه رفتم پيش يك روانشناس و همه چيزو بهش گفتم اونم منو معرفي كرد به يك مركزو من اونجا تست دادمو قرارشد برم برای تغيير جنسيت .رو ابرا بودم خداي من يعني ميشه يكروز چشمامو باز كنم ببينم اوني شدم كه دوست دارم ولي اينا همش رويا بود بايد خونواده مطلع ميشدن منم بخاطر اخلاقم حاضر نبودم باعث بهم ريختن خونوادم بشم به بن بست رسيدم. وصيت نامه نوشتم كه خودكشي كنم از بدشانسي برادرم اونو ديدو واي چشمتون روز بد نبينه انقدر بهم گير داد كه چرا. منم مجبورشدم بفرستمش مركز.يكي ازبدترين روزهاي عمرم بود كي ميتونه تصور كنه من چه حالي داشتم ولي برادرم با كمال آرامش بهم گفت تو از تنهايي داري ديوونه ميشي اين فكرا اومده سراغت بايد ازدواج كني.خداي من چقدر من بدبخت بودم برا اينكه قائله بخوابه بهش گفتم آره اينا همش فكرو خياله و همون موقعم با خواهر دوست دختر يكي از دوستام دوست شدم تا همه چيز از ذهن برادرم پاك شه.تا اون موقع من هيچ وقت دوست دختر نداشتم با چه مصيبتي اون رابطه رو بهم زدمو دوباره ادامه زندگي سردوتاريكم.تو همين روزا بود كه يك همكار جديد اومد تو اتاقم. يك پسر كه از من 1سال بزرگتر بود.روزهاي اول به نظرم يك آدم معمولي بود مثل ديگرون لاغرو سبزه.باهم كم كم دوست شديم يعني من خودم خيلي زودبا همه دوست ميشدم .علي تنها بود تو تهران فاميل نداشت ولي دوست زياد داشت.كم كم بهش نزديك شدم اونم بهم نزديك شد. نميدونم چرا دوست داشتم بهش دليل افسردگيمو بگم .روحيم عوض شده بود.ديگه محل كارم برام خسته كننده نبود.بيشتر ازقبل به سرووضعم ميرسيدم ميخواستم هر روز كه علي منو ميبينه قشنگ باشم .بعضي روزا منوميرسوند خونه خيلي كيف ميداد. مثل دو تا دوست كه سالهاست با همن. تو اين چند ماهه خيلي رفيق شده بوديم اونقد كه تو محل كار هيچكس جرات نميكرد جلوي من بديشو بگه همه ميدونستن ما با هم خيلي رفيقيم ومن به اين رفاقت افتخار ميكردم وبيشتر از همه به علي . ميخواستم من كمك كنم پيشرفت كنه تا ميتونستم اينكارو كردم. نميخواستم حس كنه تنهاست من هميشه باهاش بودم .اخر هفته ها هم معمولا با هم بوديم.خداي من روزاي طلايي زندگيم بود.علي برامن با همه دوستام فرق داشت من خيلي دوستش داشتم ولي نميدونستم سرنوشت چه تقدير شومي برام رقم زده.روزها ميگذشت تا14ديماه سال 83 .بدجوري بهم گيرداد تا بهش دردمو بگم منم قبول كردم بعداز اداره منوبرد فرحزاد.كاش پام ميشكست اون روز نميرفتم نميدونم چرا خدا با من اينكارو كرد تا آخر شب باهم بوديم ومنم همه چيزو بهش گفتم با كلي گريه اونم خيلي چيزا از زندگيش به من گفت .ازش پرسيدم حالا از من بدت مياد؟گفت نه. نفهميدم چه بلايي سرم اومده .آخر شب كه منو رسوند خونه گونشو بوسيدمو رفت وقتي ماشينش ازم دور ميشد انگار داشتم جون ميدادم يكهو همه غم دنيا ريخت تو دلم . بغضم گرفت دلم براش اونقدر تنگ شد كه ميخواستم فرياد بزنم علي برگرد ولي رفت.اون شب تا برسه خونش از دلشوره داشتم مي مردم اومدم تو خونه مثل كسي كه عزيزترين كسشو گم كرده گيج بودم نصفه شب بود و من تو تنهايي اشك ميريختم اونقد گريه كردم تا خوابم برد.از فرداش دنيا برام يك رنگ ديگه شده بود حسي كه تا به اون روز نداشتم از زندگي لذت ميبردم همه چيز به نظرم قشنگ بود خداي من چه حس زيبايي هنوز نميدونستم چمه . آخه تا حالا حس عشق وعاشقي رو تجربه نكرده بودم. بخاطر شرايطم به خودم اجازه نميدادم به كسي علاقه مند بشم آخه به دخترها كه نميتونستم به پسرهام كه حق نداشتم . يعني چون خيلي مغرور بودم دوست نداشتم كسي سبكم كنه يا خداي نكرده كسي غرورمو بشكنه. ولي اينبار همه چي خودش اتفاق افتاد تا اومدم بفهمم چي شده عاشق شدم يك عاشق واقعي .اون روزنميدونستم عشقم تا چه حد ولي وقتي دوباره ديدمش فهميدم ديوونش شدم ميخوام براش بميرم ديگه بدون اون نميتونم زنده باشم نفسم به نفسهاش بند بود.باوركردني نيست عشق سراغ منم اومده چشمم كور شده بود گوشم كر.هر طرفو نگاه ميكردم عليمو ميديدم.فقط تو دنيا علي برام مهم بود.هر شب با فكر علي ميخوابيدم كه خوابشو ببينم صبحم به عشق اون به آفتاب سلام ميكردم .خداييش از همون روز اول ميدونستم هيچ وقت علي مال من نميشه ولي نميخواستم باور كنم.علي بهم گفته بود حالا حالاها قصد ازدواج نداره منم دلم خوش بود به اينكه بعد از مدتي شعله هاي عشق علي كه همه وجودمو ميسوزوند به مرور سرد بشه.خداجون چه روزهايي بود.تولد علي من نزديك بود خداي من شكرت كه علي منو آفريدي اون به من نشون داد تو انقدرا هم از من دور نيستي دوباره شاد شده بودم. همه خونوادم از تغييراتي كه تو روحيه من بوجود اومده بود هم خوشحال بودن هم متعجب.ولي روزهاي خوشي من يهو تموم شد.علي من به زور يكي از دوستاش رفت خواستگاري .آخه علي من انقدر خوب بود كه همه دختراآرزوشون بود باهاش ازدواج كنن . من از همون روز اول كه فهميدم عاشق علي شدم بهش گفتم من نميخوام مزاحم خوشبختي تو باشم. من هيچ چيزي ندارم يعني حقشم ندارم كه تورو پيش خودم نگه دارم. به خدا ميرم از زندگيت بيرون فقط تا وقتي عاشقتم منو تنها نذار پيشم بمون. چه ساده بودم نميدونستم هرچي بگذره عشق من بيشتر ميشه ومجنون تر ميشم .اون جمعه لعنتي كه علي من رفت خواستگاري تلخترين روز زندگيم بود .يك حسي بهم ميگفت همه چيز امروز تموم ميشه و واقعا هم شد . روز قبلش پيش علي بودم يك عالمه تو بغلش گريه كردم گفتم عزيزم داري ميري منو تنها بذاري.حق داري بري اين منم كه هيچ حقي ندارم حتي نميتونم فرياد بزنم عشقمو نبرين بابا منم آدمم من بدون علي ميميرم. ولي بايد مثل هميشه تنهايي تو خودم غصه هامو بريزم ودوباره تنها...اينبار به خدا گفتم طاقت ندارم خداجون منو بكش اگه نكشي خودكشي ميكنم گناهشم پاي خودته.آخه مگه يك آدم تا چه حد تحمل داره.تو منو اين شكلي افريدي باشه عيب نداره همه سختياشو تحمل ميكنم ولي چرا عاشقم كردي وحالا ميخواي تنها اميدزندگيمو ازم بگيري ها جوابمو بده.ولي مثل هميشه هيچ جوابي از خدا نيومد ومن ديگه ايمانمو به كل از دست دادم .علي من از اون روز عوض شد .خداي من اون ميخواست بره كه فقط دوستش دست از سرش برداره ولي دلشو خونه اون دختر جا گذاشت و من شكستم.كار من شده بود گريه وغصه.آخه من به بوي علي زنده بودم من ميخواستم با علي ازدواج كنم من ميخواستم لباسهاي عليمو بشورم من ميخواستم براش غذا درست كنم من ميخواستم هرروز اولين نفري باشم كه بهش سلام ميكنم من ميخواستم با هاش زندگي ميكنم من ميخواستم علي مال خودم باشه بابامثل همه ادمها مگه همه همينو نميخوان ولي من حق خواستن طبيعي ترين خواسته هامم نداشتم .علي منو بردنو انگار روح منم مرد.شدم مرده متحرك.روزهاي سرد زمستون برام مثل جهنم بود علي منو جلوي چشمام بردنو من هيچ كاري نميتونستم بكنم فقط ميديدم وغصه ميخوردم .عيد رفتم مشهد جلوي ضريح امام رضا انقدر گريه كردم ديگه چشمام جاييرو نميديد گفتم امام رضا من بخاطر خوشبختي علي اين دردو تحمل ميكنم و عشقشو همينجا تو ضريح پاكت امانت ميذارم اگه صلاح بود دوباره بهم بده.ولي عشق علي با گوشت و پوستم عجين شده بود بند بند وجودم اونو فرياد ميزدو من قادر نبودم باهاش مبارزه كنم .كم كم به اين نتيجه رسيدم تنها چيزي كه ميتونه منو از علي جدا كنه فقط مرگه.بعد ازعيد دوباره تا ديدمش عشق به علي دوباره تو وجودم زبانه كشيد وتمام قول وقرارام با خدا يادم رفت.چه روزاو شبهايي.ديگه خوابم نميبرد.همش گريه ميكردم از همه دوستام بدم مي اومد.با هيچ چيزي سرگرم نميشدم فقط ميخواستم با علي باشم شب وروز.باورم نميشد بايد عشقمو تو خودم بكشم بخاطر خوشبختي عشقم . خيلي سر سخت بود با كوچكترين تلنگري زبانه ميكشيد طوريكه همه بدنمو مورمور مي كرد.داغ ميشدم پر از شور ويكهو افسردگيو گريه وبغض. تو محل كار همه فهميدن من عاشق شدم ولي هيچكس نميتونست حتي تصور كنه من عاشق كيم.فكر ميكردن عاشق يك دختر شدم و از اين همه عشق ديوونه وار من متعجب.خونوادم خيلي نگران بودنو همه فاميلو بسيج كردن تا برام دنبال يك دختر خوب بگردن.من فقط سكوت ميكردم و تو تنهاييم اشك ميريختم از اون ادم شادو خندون هيچي نموند 35كيلو وزن كم كردم به شدت افسرده بودم آخه مگه آسون بود عاشق باشي ولي حق عاشق شدن نداشته باشي تازه مجبور باشي عشقتو تو وجودت بكشي حتي نتوني راجع بهش با كسي حرف بزني.دوباره رفتم پيش دكتر و فقط گريه ميكردم ميگفتم من بدون علي ميميرم فقط يك كار ي كنين تا عشقش از دلم بره بيرون .ولي خدا از اون دكترا نگذره من هربار با چه حال خرابي ميرفتم پيشش فقط بهم قرص ميداد و ميگفت جلسه ديگه.خسته شده بودم از علي دلگير بودم هرروز كه ميخواستم ازش خداحافظي كنم دلم ميتركيد غصم ميگرفت هرروز با گريه و حال بد ازش خداحافظي مي كردم ولي هيچوقت علي حال منو نپرسيد اصلا نگران نبود نكنه من خودمو بكشم ميگفتم اصلا براش من مهم نيستم سلامتي من اينده من هيچي .خودم ميدونستم علي تقصيري نداره گناه و درد سر فقط از طرف منه ولي من رو اون يك حساب ديگه كرده بودم ولي علي من ديگه به فكر من نبود اصلا نميدونست من تو چه حاليم از شبها وروزها ي تلخ من خبر نداشت ولي من با اون همه رنج مثل سايه باهاش بودم تو غمش تو شاديش .چقدر راهنماييش كردم با نامزدت اينكارو بكن براش اونو بخر .خيلي سخت بود ولي من برا اينكه به خودمو خودش ثابت كنم بخاطر خوشبختيش حاضرم ذجر كش بشم هيچ وقت ازش غافل نشدم.ولي علي من نميدونست من چي ميكشم فكر ميكردم ديگه من اهميتي براش ندارم همه غرورمو زير پام له كردم ازش محبت گدايي كردم ولي اون حق داشت من حق نداشتم. كم كم احساس ميكردم ديگه شدم مايه دردسرش بايد يك فكر اساسي مي كردم بايد برا هميشه ميرفتم ولي فكرش پشتمو ميلرزوند.آخه من داغون بودم عاشق بودم بدون علي نميتونستم زنده باشم حتي وقتي پيشم بود دلم براش تنگ ميشد اگه هر شب صداشو نميشنيدم ديوونه ميشدم چطور ميخواستم برم .ولي كاش جرات ميكردم يا ميرفتم يا خود كشي ميكردم ولي هنوز ته دل تاريكو سردوپردردم به خدا ايمان داشتم بارها ميخواستم خودكشي كنم ولي در اخرين لحظه پشيمون ميشدم ميگفتم حتما فردا علي باهام مهربون ميشه دوباره مياد سراغم دوباره مياد اشكهامو پاك ميكنه منو بغل ميكنه نوازشم ميكنه حتما فردا مهربونتر ولي فردا ميشد و من با غرور شكسته ميرفتم سراغش گدايي محبت ولي علي من ديگه عوض شده بود و من بيشتر از روز قبل پژمرده و غمگين ميشدم.بعضي وقتها فكر ميكردم اگه الان جلوي علي تيكه تيكه بشم براش مهم نيست .تنها آرزوم اين بود كه بميرم ولي قبل از مرگ عليمو ببينم يعني اگه علي باشه از هيچي نميترسم حتي مرگ.خداي من بعضي وقتها از اين همه عشق متعجب ميشم ولي علي با همه بي مهريهش شده بود همه زندگي من.ازش ناراحت بودم عصباني بودم دلم ميخواست از دستش آتيش بگيرم همين كه ميديدمش ويك لبخند بهم ميزد همه چيزو فراموش مي كردم دوباره پر از عشق ميشدم ولي وقتي ميديدم نميدونه تنهايي چها كه بر من نميگذره دوباره قاطي ميكردم.واقعا دست خودم نبود آخه من آدمي نبودم كه بخوام باعث درد سر كسي بشم.خداي ناكرده مزاحم زندگي كسي بشم يا حتي غرورمو بشكنم ويا آبروي خودموببرم. ولي در برابر علاقم به علي دست خودم نبود برا جلب محبتش هر كاري حاضر بودم بكنم وخداييش همه كاريم كردم ولي علي عوض بشو نبود اون به عشق و اين حرفها اعتقاد نداشت.من ازش هيچي نميخواستم فقط ميخواستم سايش بالاسرم باشه گهكداري حالمو بپرسه .ببينه اين همه رفتم دكتر چي شد.شبها كه خوابم نميبرد خوابم ميبره. نه هيچ وقت ازم نپرسيد ومن غصه دار.روز عقدش با اون حال خراب رفتم دم محضر.ديگه زياد باهاش حرف نميزدم وفقط از حرفاش كه پاي تلفن ميزد فهميدم محضرش كجاست. روز عقدش سرزده رفتم اونجا داشتم قالب تهي ميكردم وقتي دوش به دوش خانمش اومد از محضر بيرون داغون شدم از خودم بدم اومد به خدا گفتم چرا؟كي مي تونه تصور كنه يك عاشق بره و نظاره گر غروب آفتاب عشقش تو آسمون خودش و طلوع اون تو يك آسمون ديگه باشه.ولي بازم برا اثبات عشق پاكم به علي رفتم .از اون روز به بعد ديوونه شدم ديگه برام مهم نبود كسي اشكامو ببينه فقط آرزوي مرگ داشتم ديگه نميتونستم حرف بزنم سكوت كامل همه جا .ديگه بايد خودمو ميسپردم دست تقديرو هر جا كه اون ميخواست ميرفتم.آخه ديگه اونقدر كمرم شكسته بود كه نميتونستم دوباره پاشم.جلوي چشمم عشقمو ميديدم كه چطور از من دور ميشه خيلي سخت بود.كاش قدر اون روزارو ميدونستم.چقدر گريه كردن برا عليمو تو تنهايي دوست داشتم.ولي علي من ديگه به گريه هام عادت كرده بود. ديگه اون همه نيازمو از خواهش چشمام نميخوند.فكر ميكرد ديوونه شدم.آره ديوونه شده بودم ولي ديوونه علي.ميخواستم بگم من تورو ميپرستم من بي تو ميميرم من دارم ميميرم ولي از بس به علي گفته بودمو هيچ جوابي نگرفته بودم سكوت ميكردمو تو تنهايي ضجر آورم تنها گريه ميكردم.تو تمام روزها وشبهاي تلخم كه پر از ياد علي بود تنها بودم واون بي خبر ازمن مشغول زندگي خودش بود و من هنوز منتظر .منتظر يك تلنگر يك نگاه يك تلفن يك smsدريغ از كوچكترين اونا.ديگه باورم شد من برا علي تعريفي ندارم نه خودم نه عشقم بارها دوباره غرورمو شكستم ازش گدايي محبت كردم ولي سردي صداش مثل تازيانه بر اندامم مينشست ومن دوباره تكرار ميكردم.هي مي گفتم آدم باش تو هم مغرور بودي غرور داشته باش ولي من به خاطر علي حاضر بودم از همه چيزم بگذرم.غرورم كه ارزشي نداشت در مقابل علي.

ديگه خسته بودم داغون شده بودم جسد متحرك .همه برام نگران بودن جز علي.اون نميدونست عمق عشق من چقدر.فكر ميكرد من خودم تنهايي عاشق شدم تنهاييم بايد فارغ بشم.اگه علي به من اطمينان ميداد دوستم داره يا از من ميخواست بمونم كار به اينجا نميكشيد. من تو بدترين شرايط روحي تو اوج غم و افسردگي تسليم سرنوشت شدم و ازدواج كردم درست 2ماه بعداز ازدواج علي.هيچي برام مهم نبود

فقط ميخواستم كاري كنم مزاحم خوشبختي علي نباشم وچون ديوونه وار ميپرستيدمش بخاطرش هر كاري ميكردم.ولي اون هيچوقت نفهميد چرا.حتي از من نپرسيد.يعني شنيد خوشحال شد فكر كرد به نفعمه و اونو كم كم فراموش ميكنم ولي زهي خيال باطل هنوز عاشقم وديوونه.من يك دخترو بدبخت كردم وبايد تا اخر عمر عذاب وجدان داشته باشم.فقط ميخواستم بدونم گناه من چي بود؟من خيلي به خدا توكل كردم ولي خدام منو تنها گذاشت تو بدترين شرايط منو تنها گذاشت.شايد ناشكري كنم نميدونم.ولي از اين زندگي اجباري كه خودم تو بوجود اومدنش مقصر بودم بيزارم.الان علي من عروسي كرده وديگه هيچ اميدي ندارم.من هر كاري ميتونستم براش كردم حتي برا عروسيش من بردمش آرايشگاه .هيچ كس نميتونه دردمو بفهمه.فقط برام دعا كنين خيلي حالم بده. من خيلي عليمو اذيت كردم به خدا ناخواسته هر بارم رفتم به پاهاش افتادم منو ببخشه اونم منوبخشيده. نميدونم بايد چيكار كنم.من با عشقم هر روز تو يك اتاق هستيم روبروي هم ولي از من خيلي دور و هر روزم دورتر.اين به نظر من و هر كس ديگه اي كه عشقو تجربه كرده بزرگترين عذابه.كمكم كنين






-------------------
 

avatar
IR| |
نوشته شده در تاریخ: 12/3/07 در ساعت: 13:44:36
Post Subject: داستانهای واقعی

داستان من از دو سال و نیم پیش شروع شد! زمانی که رفتم دانشگاه! البته من 3 سال دیر رفتم دانشگاه! یعنی در واقع سال سوم قبول شدم و اگه اون دفعه قبول نمی شدم باید میرفتم سربازی.

از موضوع پرت نشم! من بالاخره با هر بدبختی که بود قبول شدم و رفتم که ثبت نام کنم!

البته دانشگاهی که من قبول شدم نزدیک تهران نبود اما میشد که بری و بیایی! فقط حدود 3 ساعت از خونمون تا اونجا راه بود! دانشگاه سراسری هم قبول شدم اما چون دور بود (کرمان) نرفتم! هیچی رفتم ثبت نام کردم و موقع برگشت به خودم فحش می دادم که کی میخواد این همه راه رو هر روز بره و بیاد؟ پیش خودم میگفتم یا انتقالی میگیرم میام تهران یا انصراف میدم! بالاخره به زور مامان و بابام مجبور بودم که برم و بیام! ترم شروع شده بود منم به 3 دلیل مجبور بودم که برم و بیام! چون اولا که به خاطر مامان و بابام باید میرفتم و میومدم چون سنشون بالا است و منم تنها بچه تو خونه و به قول معروف همه کاره. همه کارای خونه با من بود!(همه خریدها ؛کارای خونه؛بردن بابا و مامان به دکتر؛یک کلام همه کارا) البته خودم می خواستم چون از خذمت به بابا و مامانم لذت میبرم! هرچی که باشه اونا واسه من عمری زحمت کشیدن که حالا من کمک حالشون باشم. و علت دیگشم این بود که نمی تونستم خونه بگیرم چون من آدم تنبلی هستم و اگه خونه می گرفتم دیگه درس نمی خوندم ! و دلیل دیگشم اینه که من تو تهران کار هم میکنم و اگه میرفتم اونجا دیگه نمی رسیدم که کار کنم و این واسم بد بود! چون من از همون اولا با اینکه نیاز مالی نداشتم دوست داشتم رو پای خودم باشم!

در هر حال ترم اول با هر بدبختی بود میرفتم و میومدم . و مثل همه ترم اولیا (البته من نسبت به همه 2 سالی بزرگتر بودم) سرم داغ بود! همه جور اذیتی کردم! من به شخصه مشکل تو زندگیم واقعا زیاد هست اما هر کس منو میبینه بهم میگه که خداییش کاشکی من جای تو بودم اما نمی دونن که من بیرونم همه را کشته داخلم خودمو! کسی فکرشو نمی کنه که آدمی که این همه شر هست و شلوغه با همه شوخی میکنه از کسی کینه نمی تونه به دل بگیره همیشه داره میخنده توش چی میگذره! باور کنید اگه 1 هفته جای من باشید میبرید! من همه جوره فشار رومه! البته نه فشار از طرف پدر و مادرم (حتی دلیلی که تاحالا هم دوام آوردم این هست که همیشه میگم دعای خیرشون پشتمه) بلکه فشارهایی که به خاطر کارهایی باید انجام بدم!

من همیشه سرم شلوغه! هیچ وقت نرسیدم یه روز ماله خودم باشه! یا دانشگام ( روزایی که دانشگام کامل می پره چون 3 ساعت برم 3 ساعت هم بیام داغون میشید از خستگی!) بقیه روز ها هم که هیچی یه عالمه کار رو دوشمه تازه سر کار هم باید برم! شاید باور نکنید اما من بعضی وقتها ساعت 11 شب میرم حموم چون وقت دیگه ای ندارم! از صبح ساعت 6 من باید پاشم و برم بیرون و به کارام برسم و ساعت 12 شب بخوابم! اما با این وضع بازم همیشه آدم شاد و شنگولی هستم! همه فکر میکنند که من تو زندگیم غم ندارم اما .....!
شرمنده از موضوع پرت شدم! داشتم می گفتم ترم اول مثل همه شنگول بودم و فکر میکردم که به به این دانشگاه که میگن اینجاس! اولا کسی رو نمی شناختم اما کم کم با بعضی ها آشنا شدم با هاشون جور شدم! کمکم با پسر ها جور شدم و چون هم بزرگتر بودم هم خیلی شاد و شنگول خیلی باهام جور شدن! یه مدت گذشت و از پسر خسته شدیم گفتیم بریم تو کار دختر بازی (البته بگم که من خودم زیاد اهلش نبودم و همیشه سرم به کار خودم بود و یه دلیلش این بود که وقت این کار هارو نداشتم دلیل دیگشم اینکه گفتیم بریم دختر بازی این بود که مگه میشه آدم بیاد دانشگاه و چشم و گوشش بسته بمونه؟! البته چشم و گوش من خیلی وقت بود که باز بود! و اکثرا هم واسه سر گرمی بود و اصلا نمی خواستم که دوست دختر داشته باشم و این حرفها)

یه مدت تو نخ دخترای جور وا جور بودیم که مثلا یکی رو مخ بزنیم (البته همش شوخی بود) که من شنیدم یکی از بچه ها میخواد با یکی دوست بشه اما نمی خواد که باهاش بمونه بلکه میخواد باهاش دوست بشه که چون اون دختره تا حدی چشم و گوشش بسته هست (به قول معروف دست راستش رو از چپ تشخیص نمی ده) بتونه یه جوری به اون خواسته های نامشروعش ( همه می دونید چی میخوام بگم) برسه! منم رفتم دختر رو دیدم گفتم بابا خیلی نا مردید! اون یه دختری بود که اصلا قیافش نشون میداد که بار اولشه که با یه پسر حرف میزنه و معلوم که اگه دست اون رفیق نامردم بیفته 1 ماه نمیشه که به آرزوش میرسه!

این دختر قدش نسبتا کوتاه بود (البته خیلی نه اما نسبت به بقیه دختر ها کمتر بود) و خوشگل نبود البته از حق نگذریم یه صورت دوست داشتنی و ساده داشت . منم اول به دوستام گفتم که درسته ما آدمهای هفت خطی هستیم اما این دیگه خیلی نامردیه! بعد چند روزی رفتم رو مخ همون پسری که میخواست باهاش دوست بشه و وقتی مطمئن شدم که میخواد به اون دختره اونجوری رفتار کنه شاکی شدم و اولش سر و صدا کردم که این نامردیه و اقلا برو سراغ کسی که این کاره هست ولی وقتی دیدم که نمی تونم راضیش کنم گفتم که اصلا من میخوام با این دوست بشم! اولش خیلی از بچه ها بهم خندیدن و بهم گفتن که این چی داره که میخوای باهاش دوست بشی! صبر کن یه مورد خوب گیرت میاد و اقلا به یه چیزی میرسی! اما من تصمیم رو گرفته بودم و نمیخواستم که هیچ جوره دست اون پسر نامرد به اون دختر پاک برسه! (البته دختره را دوست نداشتم چون نه تیپ داشت نه اخلاق! چون با پسر زیاد نگشته بود خیلی از رفتارهاش واقعا بد بود)

اما نمی تونستم بشینم و نیگا کنم که یه پسر عوضی میخواد آبروی یه دختر را ببره واسه همین کم کم خودمو نزدیک کردم بهش و جلوی همه طوری رفتار کردم که خیلی ازش خوشم اومده و روش غیرت دارم (سر همین غیرت زمانی که اصلا خود دختره نمی دونست من چند بار با بعضی ها سر اون دعوام شده بود که اگه کسی چپ بهش نیگا کنه با من طرفه و از این حرفها) و کم کم همه فهمیدن که اون دوست دختر من شده اما خودش هنوز نفهمیده بود و جالب اینجاس که اصلا به ذهنشم خطور نمی کرد! همیشه سعی میکردم که برنامه هامو طوری بچینم که با اون برگردم و بگم که آره بیا باهم بریم و حالا تو اتوبوس که میومدیم باهم کم کم آشنا شدیم! دیگه همه میدونستن که من با اون دوستم و کسی دیگه کاری بهش نداشت (چون میدونستن که من پشتشم و اگه کسی مزاحمش بشه من پدر طرف رو در میارم) دیگه طوری شده بود که باهم میرفتیم و میومدیم! همش باهم حرف میزدیم و من تو این مدت فهمیدم که این بشر تاحالا BF نداشته و اصلا بلد نیست که با یه پسر چه جوری باید رفتار کنه! بعضی وقتها رفتارهاش

واقعا ناراحتم می کرد اما همیشه به خودم میگفتم که بابا این که نمیدونه چه جوری باید رفتار کنه! پس چرا از دستش شاکی میشی؟ از عمد که نیست!نمی دونه! منم نمی گم فرشته بودم اما یه جوری رفتار میکردم که بفهمه که مثلا کارش اشتباه بوده اما هیچ وقت بهش نگفتم که چرا این کارو کردی بلکه میگفتم رفتارت خوب نبود! اون اولا که سریع موضع میگرفت و منم سعی میکردم که کوتاه بیام تا خودش فکر کنه که رفتارش خوب بوده یا نه اما کم کم بهتر شد!

کم کم همه چیزو بهش یاد دادم بهش فهموندم که چه جوری باید با یه پسر رفت و آمد داشت چه جوری باید رفتار کرد و خیلی چیزای دیگه! فقط بگم که این بنده خدا خیلی چیزای پیش پا افتاده را هم بلد نبود! چیزایی که خندتون میگیره و دیگه همه کسانی که به سن 15-16 میرسن بلدن (البته علتشم این بود که تک بچه بود و همیشه با مامان و باباش میرفت و میومد و همیشه خونه بوده و هیچ وقت سختی نکشیده و هیچ وقت مثل ما با رفیق زیاد نبوده!خودتون میدونید خیلی چیزا رو رفیق یاد آدم میده نه مامان وبابا) یه مثال جالبش این بود که اوایل اصلا نمی دونست که معنی خیلی از تیکه هایی که ما بهم میندازیم چیه! اونم نه تیکه های سنگین بلکه تیکه های خیلی ساده! یا معنی خیلی از جوک هارو نمی دونست! اما من صبر کردم و قدم به قدم باهاش پیش رفتم! طوری که دیگه ابرو ورمیداشت ،خوش تیپ شده بود،موهاشو مد روز درست میکرد ، مانتوهای مد میپوشید،جک های تیکه دار یاد گرفت،.........منم خیلی راضی بودم که دیگه داره وارد میشه . 1 سال باهاش بودم همه چیزو بهش یاد دادم طوری که اونی که تو جواب دادن کم می آورد و منم از اینکه کم بیاره بدم میومد به جایی رسید که من جلوش کم می آوردم و دیگه شده بود یه پا خانوم! اونم خانومی که همه ازش تعریف میکردند و همونایی که منو مسخره میکردن سر این کم کم طوری شد که همه به من حسودی میکردن! طوری شده بود که دوستام باورشون نمی شد که این دختر همون دختر باشه! کسی که همیشه بد اخلاق بود و کسی جرات نداشت بهش سلام کنه راحت با همه گرم میگرفت و شوخی میکرد و شاد و خوشحال بود و طوری که همیشه داشت میخندید و با پسرها و دخترها میرفت و میومد .و منم خیلی خوشحال بودم که تونستم طوری درستش کنم که از اون حالت خشک در بیاد و به قول معروف مثل بچه ها به نظر نیاد.البته من از اون آدمهای غیرتی بیخود نیستم که بگم GFحق نداره با کسی بره و بگو بخند کنه! برعکس همیشه بهش میگفتم که آدم باید با همه بجوشه که طریقه زندگی رو یاد بگیره! البته اونم بی معرفت نبود و خیلی واسم معرفت گذاشت و طوری شده بود که مطمئن بودم که بهم نارو نمیزنه.

کم کم حس کردم که دارم بهش عادت میکنم و طوری شده که دوسش دارم! نمیخواستم که اینجوری بشه چون اولا که اون مثل من تو زندگیش سختی نکشیده بود(دقیقا برعکس من) بعدشم که من همیشه میگفتم که تو باید راحت زندگی کنی نه با منی که مشکلات زندگیش قابل شمارش نیست.(البته همیشه میگفت که من از پسر هایی خوشم میاد که مثل تو سختی زندگی رو کشیدن و میشه به عنوان یه کسی بهشون نیگا کرد که مشکلات زندگی باعث نمی شه که زیر فشار خرد بشن) واسه همین تصمیم گرفتم که رابطمون رو بهم بزنم که اون بره کسی رو پیدا کنه که مثل خودش باشه و منم که از اول نظرم این بود که نذارم در حقش نامردی بشه واسه همین وقتی دیدم که دارم بهش وابسته میشم خواستم بهم بزنم که دیدم نمیذاره! حالا از من اصرار از اون انکار! هر کاری کردم هرچیزی گفتم قبول نکرد! دلایل آوردم که من نمی خواستم GF من باشی فقط میخواستم که دست اون پسره نامرد نیفتی اما اون میگفت اگه بری من میمیرم و دیگه نمی تونم زندگی کنم و از این حرفها! تا اینکه یه شب تلفنی 3 ساعت حرف زدیم و دیدم که نمی خواد ازم جدا بشه منم فکر کردم و دیدم که واقعا دوسش دارم و اگه بهم بزنم فکر میکنه که چون مثلا قدش کوتاه یا چیزای دیگه بهم زدم ( یه دفعه بهم گفت چون من قدم یه کم کوتاه یا زیاد خوشگل نیستم می خوای ترکم کنی منم گفتم که اینجوری نیست چون قدش هم کوتاه نبود اما خوب بلند قد هم نبود و منم زیاد به قیافه اش اهمیت نمی دادم) واسه همین گفتم باشه اما اگه من عاشق بشم تنهام نذاری! اونم گفت که نامردم اگه تنهات بذارم و اگه تو نری من هیچ وقت تنهات نمی ذارم! بهم گفت تو در حق من خیلی بزرگی کردی منم نمی تونم تورو فراموش کنم! منم گفتم پس از این به بعد عاشقتم! گفتم از این به بعد ماله منی!از این به بعد می خوام به خاطر تو زندگی کنم!از این زمان به بعد عاشقش شدم! همه فهمیدن! میخواستم بیارمش تو زندگیم!همه تو دانشگاه میگفتن که شما دو تا کی شام عروسی به ما میدید؟ اگه تا دیروز به همه میگفتم که دوست دخترمه از اون روز به همه میگفتم زنمه!(تیکم هم عیال بود! هر وقت میومد میگفتم سلام عیال!جلو همه میگفتم خانومم اومد) ما هم که دل تو دلمون نبود.

تا اینکه سر یه مساله ای مامانش فهمید(آخه مامانش از اونایی بود که میگفت پسر ها بدن و اصلا نمیشد که مامانش را راضی کرد و میدونستیم اگه مامانش بفهمه زندگیمون تمومه واسه همین همه چیز یواشکی بود و میخواستیم که کمکم بهش بگیم که زودتر فهمید) بعد از اون دیگه بدبختی های ما شروع شد! این دفعه را به زور جمش کردیم و با یه عالمه طرحی که با کمک هم ریختم کاری کردیم که مامانش فکر کنه بهم زدیم اما قرار شد دیگه از این به بعد مواظب باشیم که دوباره سوتی نشه تا کامل بهش کنیم!

اما از شانس بد ما دوباره مامانش فهمید و اونم این دفعه خیلی راحت (باور کنید فقط بار اولش یه کم ناراحت بود از فرداش انگار نه انگار که بهم زدیم!!!!) بهم زنگ زد و گفت که تو لیاقت منو نداری و تو زندگی منو بهم ریختی!!! اول فکر کردم الان ناراحته که اینو می گه اما بعدا که دوباره دیدمش علاوه بر این حرف ها یه عالم دری وری بارم کرد! به من گفت تو از اول منو دوست نداشتی و فقط منو واسه خوش گذرانی هات میخواستی! تو زندگی منو بهم ریختی و باعث شدی که من اذیت بشم! (حالا این ها یه قسمت از حرفاشه! شاید باورتون نشه اما چیزایی به من گفت که اصلا نمی تونستم که واقعا اون داره این حرف هارو میگه.) موقعی که اون داشت یه عالمه دری وری بارم میکرد من فقط نیگاش میکردم اما اون انگار نه انگار که یه زمانی خودش بود که به من گفت "اگه تو بری من هیچ وقت به هیچ پسری اعتماد نمی کنم و تو همه زندگی من هستی.من بدون تو میمیرم" اما حالا جلوم واستاده بود و میگفت تو لیاقت منو نداری!! تو لیاقت زندگی با منو نداری! تو باعث بدبختی های منی! تو خانوادت به ما نمیخوره و من نمی تونم به خاطر تو زندگیم و خراب کنم! تا خالا هم اشتباه کردم که واسه تو وقت گذاشتم! خالا میخوام دیگه از این اشتباه ها نکنم!

منم اوایل چیزی به کسی نگفتم (چون میگفتم که این الان شاکیه و درست میشه از همه مهمتر که من پیش خودم میگفتم که همه چیز درست میشه و خوب نیست کسی از مشکلات ما خبر دار بشه) اما هر چی که گذشت دیدم که حتی دیگه کلاس هاشو یه جوری گرفته که منو نبینه و منو که میبینه انگار من باعث همه بدبختیهاشم. منم همه چیزو ریختم تو خودم! چند بار رفتم بهش گفتم که بیا برگرد منم به مامانم میگم که بیاد خواستکاری اما اون به من گفت " من و تو اصلا بهم نمی خوریم و از همون اول هم اشتباه کردم که با تو دوست شدم حالا می خوام راحت زندگی کنم!" )

بعد از این مسائل من دیگه از همه چیز بریدم! منی که همیشه تو زندگیم به اندازه 10 نفر مشکل داشتم اما همیشه می خندیدم اما الان مدتهاست که دیگه به زور میخندم ...همه شر و شوری که داشتم از سرم پریده دیگه حال اینکه بخوام مثل قبل باشم رو ندارم. باز معرفت دوستای پسرم که تو این وضع منو تنها نذاشتن و همیشه همه جا منو میبرن و شوخی میکنن که من داغون نشم اما باز نمی تونم این مساله را فراموش کنم!

همیشه سوالم اینه که من همه چیزمو واسه تو گذاشتم حقم این بود؟ تو که میخواستی بری چرا منو به خودت عادت دادی؟ حالا بعد از 2سال و نیم منو تنها گذاشت و رفت! هنوزم وقتی میبینمش دلم آشوب میشه اما میدونم که دیگه ماله من نیست! شاید یه پسر بهتر از من پیدا کرده! نمی دونم! اما این داستان زندگی من بود! حالا بعد از رفتنش من دیگه دل و دماغ واسه درس خوندن ندارم! میخوام یه لحظه خودتون رو بزارید جای من تا بفهمید من چی می کشم! اما میدونم که هیچ وقت نمی تونم این نامردی رو در حقم فراموش کنم! منی که همه چیزمو واسش گذاشتم اما اون اینجوری کرد! حتی دوستام باورشون نمیشه! خیلی هاشون بهم میگن که بر میگرده اما الان 4 ماه گذشته و برعکس اون که اصلا عین خیالش نیست من داغون شدم! کم کم دارم باور می کنم که یه پسر بهتر از من پیدا کرده مگر نه کسی نمی تونه به این راحتی از یکی دل بکنه!بعضی وقتها فکر میکنم که کاشکی گذاشته بودم همون پسره اون بلا رو سرش بیاره که قدر منو بدونه اما بعدش دلم دوباره واسش تنگ میشه! نمی دونم چی شد اما این دختر اون دختر قبلی نیست! شاید منو دوست نداشته بلکه فقط بهم عادت کرده بوده نمی دونم اما هرچی که هست اون باعث شد من تو زندگیم از این به بعد به هیچ کس اعتماد نکنم!




-------------------
 

avatar
IR| |
نوشته شده در تاریخ: 28/3/07 در ساعت: 14:40:54
Post Subject: داستانهای واقعی

سا ل 1378 بود که با هم آشنا شدیم اون هم چه جوری از طریق پشت بام خیلی باحاله مگه نه اولش من هیچ نظری در مورد دوستی با اون نداشتم اون هم اگه می خواست با من رفیق بشه فقط به خاطر گذراندن وقتش بود.

خُب یک روز که داشتم می رفتم مدرسه اون اُومد سر راهم و شماره تلفنش را به من داد اولش یک کمی ترسیدم ولی به روی خودم نیاوردم ولی یک اشتباه کردم من آن ورقه را گرفتم اون به من گفت:با من تماس می گیری؟

من به او گفتم: حالا ببینم!

دستانم یخ کرده بود. چند روز بعد با او تماس گر فتم کمی که با هم آشنا شدیم من از پشت تلفن به اون گفتم : محسن تو معتادی اون خیلی ناراحت شد بعد به من گفت : من سیگار هم نمی کشم تو به من میگی که معتادم؟

بعد فهمیدم که اون ورزشکار هم هست در رشته کاراته......خیلی بد شد که اون حرف را به او زدم ولی بی خیال.

کم کم بچه بازی هامون تبدیل به دوستی شد اون عاشق من شده بود ومن اونو دوست داشتم .

هر وقت که دلم برای اون تنگ می شد میرفتم بالا ی پشت بام اول یک تک زنگ می زدیم بعد هم جیم می شدیم پشت بام درست مثل زندونی ها ولی برای ما مهم نبود مهم این بود که همدیگر رو ببینیم .

یک بار صبح که داشتم می رفتم مدرسه اونو دیدم من هم با تمام شجاعت رفتم جلو بهش گفتم: سلام اون خندید داشت نگام می کرد و لبخند می زد که یک دفعه لبخندش قطع شد و به من گفت بدو برو ؟من هم با تعجب بدون اینکه برگردم رفتم یکمی که اونورتر رفتم برگشتم دیدم مادرش به همراه خاله اش پیشش ایستاده بودند خندم گرفت تو دلم گفتم: ترسو؟شب همون روزش با من تماس گرفت و گفت:مادرم به من گفت: این دختره چی می گفت ها؟من هم گفتم: هیچی بابا ساعت ازمن پرسید ....مامانم گفت: آره جون خودت تو که ساعت نداری؟...من هم گفتم: آره خُب من هم همینو به اون گفتم............ ......... ..

خلاصه اون دوستم داشت عاشقم شده بود.اون به مادرش گفت که..... من می خواهم با دختر همسایه ازدواج بکنم...ولی مادرش با اون مخالفت کرد حالا به دلایلی که شاید به نظر اون مهم بود . یک شب محسن به من تلفن زد و گفت :من با تو فقط دوستم و قرار نیست که باهم ازدواج بکنیم ولی اون داشت گریش می گرفت من هم به اون گفتم ولی من تورا دوست دارم اون هم به من گفت من هم تو را خیلی دوست دارم ولی مامانم میگه زن داداشت که همسایه بود واسه هفت پشتمان بس بود دیگه تو حرفش را هم نزن.من هم دیگه هیچی به اون نگفتم اُخه حرفی نمونده بود.

محسن ومن همدیگه را دوست داشتیم اما خانواده ها مون چی؟ پدر و مادرم وپدر ومادرش؟

ما تاسال 79باهم ارتباط داشتیم اما یک ارتباط پاک وسالم نمی گم من دختر خوبیم .... من توی اون سنم هیچی نمی دونستم ولی اون خیلی پاک بود یک پسر متفاوت من اولین کسی بودم و آخرین کسی که با او دوست بودم.

پاییز1379 بود که من ارتباطم را با اون قطع کردم

دیگر نمی خواستم با اون تماس بگیرم چون هر چه بیشتر باهم بودیم بیشتر به یکدیگر علا قه مند می شدیم ......تا یک ظهر بهاری با من تماس گرفت من گوشی رو برداشتم اون می خواست با من صحبت بکنه از من خواهش کرد تا قطع نکنم ولی من گوشی رو گذاشتم می دونم خیلی بی رحمی کردم ولی چاره دیگری نداشتم هر دو خانواده مخالف بودند أصلاً دوستی ما از اول هم أشتباه بود. محسن تاریخ تولد من یادش بود همون روزِ تولدم برام کادو خریده بود.........

الان بعداز 7سال هنوز بوی اون عطری که برام خریده بود یادمه حتی بعضی وقتها بوش رو حس می کنم شاید باورتان نشه ولی باور کنید.

من تو همون سال دست به کاری زدم که شاید به نظر شما احمقانه باشه ولی کسی که واقعا عاشق باشه می فهمه من کار درستی کردم.......

27 مهر1379 روزی بود که عمه ام مرا برای پسر ش خواستگاری کرد اول من این خواستگاری را به مسخرگی گرفتم ....عمه حرفاش رو زد و رفت که آره پسرم اله و بله و(عاشق من) چه نکته جالبی !

29مهر.... دوباره عمه آمد این دفعه با یک لباس برای من و شکلات خنده دار بود نه....اون وقت بود که این رو توی دفتر خاطراتم نوشتم............ ..

پروردگارا!ای بخشنده وای مهربان

ای رحمن و ای رحیم

ای کریم وای داور!

مهربانا قلب مرا آکنده از مهربانی و خوبی کن و قلبی صاف مانند آینه به من عطا کن.

خداوندا دلی مانند دریا به من بده تا بتوانم تو را بشناسم و دلم را از مهر تو لبریز کنم.

ای بهترین نقاش

به هر چیز رنگ خودش را بخشیدی و به خاک هم رنگی دادی تا بتواند بدن مرا تشکیل دهد.

بهترینا!

ای بی شریک و ای بی همتا که سبزی را به وجود آوردی تا بتوانیم به همه جا طراوت و پاکی ببخشد.

ای آفریننده اقیانوس ها و دریا ها دل مرا مانند اقیانوس ها بزرگ و بزرگتر کن تا در آن خوبی و مهربانب و عشق الهی باشد.

سازنده جان!

تنی به من ببخش که سلامت و تندرست باشد.

سَری به من بده که از عشق الهی سرشار باشد تا بتوانم تو را با چشم دل ببینم.

............ ......... .

............ ......... .........

............ ......... ......... ......... .........

امروز 4آبان 1379

یک فامیل دور من را برای پسرش خواستگاری کرد این جوری بگم من خیلی خواستگار داشتم ولی پدرم مرد فهمیده و با شعوری هست مرا که به هرکس نمی داد.

6آبان دوباره عمه و پسرش آمدند خانمان........8آبان هم پسر عمه ام با پسر خالهاش اومده بودند ولی من از اون خوشم نمی اومد.11آبان 2تا از عمه هام آمدند و با پدرم صحبت کردند که آره اون دخترت را دوست داره

اون داره دیوونه میشه و از همین حرف ها............ ........توی این مدت دیگه محسن با من تماس نگرفت من هم با اون تماس نگرفتم....فقط چند با ر اون رو در خونشون دیدم.با چشمان اشکی و بغض نترکیده می تونستم که قلبش و چشمانش را بخوانم که چقدر دوستم داره ولی نمی تونست به من بگه اون قلبش شکسته بود نه از دست من بلکه از دست خانواده خودش...با چشمانش مرا التماس می کرد اما من هم از دستم کاری بر نمی اومد. ما از اون خانواده های نبودیم که دست در دست بگیریم و از خانواده خودمان فرار بکنیم.ما می خواستیم بهم برسیم ...ولی با احترام طوری که هم خانواده من محسن رو دوست داشته باشند و هم خانواده ی محسن دوستم داشته باشند.من و محسن یک ازدواج موفق می خواستیم.

28آبان دوباره دوتا عمه هام آمدند با پدرم صحبت کردند و رفتند.....هیچ کس نظر من را نمی خواست... خنده داره نه ......نه.

29آبان عمه و پسرش اومدن خونمون داشتن من را زجر کش می کردند کفرم داشت در می اومد تا اینکه30آبان بزرگترهای فامیل جمع شدند و در مورد من و پسر عمه ام صحبت بکنند باور نکردنی بود شوخی شوخی داشت جدی می شد... آخ محسن چقدر در این لحظه به تو احتیاج داشتم... کاش که چشمام رو باز می کردم و به جای پسرعمه ام تو بودی ولی اینطوری نبور... دلم داشت می ترکید ولی دهانم بسته شده بود ... نمی خواستم بگم نه می خواستم ببینم آخرش چه می شود.....وقتی همه حرف هایشان تمام شد پدرم رو به من کرد و گفت: خب دختر گلم تو چی میگی؟ توی دلم گفتم چقدر زود از من پرسیدن بهر حال من به پدرم گفتم:هرچی که شما بگین؟

اصلا من توی اون موقعیت مغزم کار نمی کرد... اگه پدرم بگه مبارکه چی؟محسن چی میشه؟همین طور که داشتم فکر می کردم سرم را بالا بردم چشم تو چشم پسر عمه ام افتاد که از خوشحالی اشکش از چشماش ریخت باورش نمی شد که به همین راحتی باشه که ... من زن اون بشم؟اون عاشقم بود ولی من فقط به عنوان پسر عمه ام دوستش داشتم.2آذر.... من به همراه پسر عمه ام رفتیم خرید هرچی که خریدیم به سلیقه اون بود اون هم سعی کرد بهترین چیز رو برام بخره.

4آذر.... امروز ما باهم نامزد کردیم اون روز خیلی گریه کردم می دونم محسن اگه بفهمه چه حالی به اون دست می ده می دونم...... تمام اون روز من به فکر محسن بودم ولی بایداون رو فراموش بکنم.

من و پسر عمه ام 6ماه نامزد بودیم توی این شش ماه اون بیشتر اوقات خانه ما بود و با چشمانش می خواست به من بفهماند که چقدر دوستم دارد ولی مگه عشق زوری...........

مادر... مادر ......اگر تو نبودی

آسمان یک بیشه تاریک بود.

وزمین هم یک جهنم بود........این رو تقدیم می کنم به مادر عزیزم که بیشتر از جانم دوستش دارم.

بیشتر اوقات شبها که دلم می گرفت پیش مادرم می رفتم و تا می توانستم گریه می کردم ........مادرم می دونست که یک مدت من و محسن دوست بودیم ولی نمی دونست که ما به یک دیگر علاقه داریم.

تا یک شب من تصمیم گرفتم که به مادم بگم که دوست ندارم با پسر عمه ام ازدواج بکنم

وقتی داشتم به مادرم می گفتم اشک مادرم در اومد محکم بغلم کرد و گفت : چرا به من زودتر نگفتی؟ ولی من جوابی نداشتم!

روز بعد مادرم با پدرم صحبت کرد ولی بابام هیچی نگفت فقط یک نگاه به من کرد و رفت...خیلی ترسیده بودم از اینکه بابام از من بپرسه که چرا ؟ومن چه جوابی به او بدهم.

17 آذر 10 رمضان 79 بود

خانواده عمه ام را برای افطاردعوت کرد یم ولی آنها از عصر آمدند من توی آشپز خانه بودم داشتم سبزی می شستم

اول یک چیز در مورد پسر عمه ام بگم اون یکی یدونه بود عمه ام تا می تونست لوسش کرده بود تا حدی که توی فامیل هیچکس به اون نمی گفتند تو به اون می گفتند شما تو خونه هم هیچ کاری نمی کرد .......

داشتم سبزی می شستم که یک دفعه دیدم پسر عمه ام کنارم ایستاده وداشت نگاهم می کرد یهو هول شدم نمی دون چرا...من هم هرچی میوه بابام خریده بود دادم به اون تا میوه ها رو بشوره اون هیچی نگفت تازه لبخند زد و گفت: با کمال میل خانم خانما شما فقط امر بکنید . عمه ام از تعجب 4تاشاخ در آورد......... تازه توی سالاد درست کردن هم به من کمک کرد...اون با این کاراش می خواست به من بگه که چقدر دوستم داره من هم می فهمیدم ولی به روی خودم نمی آوردم.اون شب به خیر و خوشی تمام شد.البته یکمی عمه دلخور شد.اونهم بی خیال............ .

20 آذر ... 13 رمضان

امروز خانه عمه دعوت بودیم برای افطار ما هم از ظهر رفتیم تا به عمه کمک کنم هر چی باشه اون یک پیره زن هست کمک کردن به اون ثواب داره. من با عمه ام زیاد راحت نبودم زیاد ازش خوشم نمی اومد ولی اون منو دوست داشت البته تا موقعی که من نامزدیم را با پسر عمه ام بهم نریخته بودم.....آره درست خوندید...مادرم این جمله را به من گفت ومن شجاعت نه گفتن را پیدا کردم...مادرم گفت:بیا و تا داور صوت مرگ را نزده تلاش کن شاید بتونی آخرین گل را بزنی..........یک بارهم پسر عمه ام یک شعری برایم خواند ...این بود....شیطنت از چشم سیاهت می ریزه...خانه خرابم می کنه وقتی که زلف سیاهت روی شون هات می ریزه....دیونه بود دیونه من....

12 دی...6 شوال

امروز بابا رفت ومن و خواهر کوچکترم و خودش را برای حج واجب ثبت نام کرد. اسم هر ستایمون در اومد.من وخواهرم و پدرم...

8 اسفند...2 ذیحجه

ساعت3:30 صبح ما فرودگاه بودیم عمه وپسرش و بیشتر فامیل مان آمده بودند فرودگاه من اینقدر خوشحال بودم که اصلا حواسم به پسر عمه ام نبود ولی بر عکس اون تمام حواسش به من بود....آره .....خلاصه با همه خدا حافظی کردیم.

و رفتیم تا سوار هوا پیما بشیم..من اینقدر خو شحال بودم که انگار داشتم پرواز می کردم.وقتی داشتم می رفتم از دور به پسر عمه ام نگاه کردم اون یک جوری به من نگاه کرد که انگاری دیگه هیچ وقت نه اون و نه من همدیگر رو نمی بینیم اشک توی چشماش جمع شده بود ولی من با دلسنگی تمام صورتم را بر گرداندم و رفتم.ساعت 7:30 هوا پیما به سمت جده حرکت کرد. ما تقریبا کمتر از یک ماه مکه بودیم.آره...حاج خانم شدیم و برگشتیم. به من گفته بودند که وقتی برای اولین بار خانه خدا را ببینی هر آرزوی که بکنی دیگه رد خور نداره....خب من هم تنها آرزوی که کردم این بود که دیگه هیچ وقت نمی خوام پسر عمه ام را ببینم تا آخر عمرم.

وقتی از حج برگشتیم اون هم اومده بود با یک دسته گل اومد جلو و به من سلام کرد اول نگاش کردم بعد گفت:علیک سلام ...اون گفت تو خوبی و دسته گل را به طرفم آورد...من هم سرم را انداختم پائین و گفتم:هی بد که نیستم بعد از کنارش گذشتم اون هم دسته گل را روی ماشین بابام گذاشت و رفت و سوار ماشین شد و رفت.

من هم با خودم گفتم بهتر قهر کن !مثل اینکه دُعایم مستجاب شد.همه به طرف منزل حرکت کردیم......

وقتی آنجا رسیدیم اولین نفر که پیاده شد من بودم می خواستم زودتر برم داخل خانه ...یهو پسر عمه از ماشین پیاده شد اشک توی چشماش جمع شده بود شاید هم گریه کرده بود..در ماشین رو محکم بست اومد جلوم ایستاد اگه خانواده ام آنجا نبودند نمی دانم اون چکار می کرد....اون گفت:فقط موقعی از زندگیت بیرون میام که به من بگی نمی خواهی با من زندگی بکنی...خب....من مات و مبهم از جلوش رد شدم برگشتم و به پدرم نگاه کردم چشمان پدرم داشت از کاسه ی چشمش بیرون می زد.خلاصه اون شب هم به خیر و خوشی تمام شد.

1380/2/9.... 5 صفر 1422

امروز پسر عمه ام رفت مشهد..من حوصله دیدن اون را نداشتم به همین خاطر رفتم بیرون... توی خیابون محسن رو دیدم قلبم داشت از جاش میزد بیرون ولی ما انگار نه انگار که همدیگر را بشناسیم از کنار هم رَد شدیم محسن همین جوری داشت نگاهم می کرد من هم بی تفاوت رد شدم ...من به حرکتم ادامه دادم ولی اون ایستاد و در عین نا باوری به من نگاه می کرد من یک لحظه بر گشتم و نگاش کردم اون می خواست یک چیزی به من بگه ولی من بر گشتم و به راهم ادامه دادم..خیلی برامون سخت بود ولی.... چه کار باید می کردیم.

وقتی رسیدم خونه دیدم پسر عمه داشت می رفت ...اون به من گفت:خب دارم می رم مشهد چیزی می خواهی برایت بیاورم...من یک نگاه بی رحمانه به او کردم و نا گهان گریه ام گرفت..اون خندید و به من گفت واسه چی گریه می کنی من که تا آخر عمرم آنجا نمی مانم 5 روز وبر می گردم خب دیگه گریه نکن باشه......داشتم دیوونه می شدم من به خاطر یه چیز دیگه گریه می کنم اونوقت اون فکر کرد که من به خاطر اون دارم گریه می کنم.

اون نمی دونه دوست دارم سر به تنش نباشه......؟

............ ..15 اردیبهشت

امروز عمه با پسرش آمدند خانمان و درباره عروسی من و پسر عمه ام صحبت کردند.

............ .18 اردیبهشت

امروز یک روز خیلی خاصی بود .عمه تنها آمده بود منزلمان باعث تعجب بودکه پسرش نیا مده بود عمه رفت و پیش بابام نشست و با جدیت تمام درباره موضوع عروسی با او صحبت کرد بابا به عمه گفت باید دوسال نامزد بمانند.عمه هم چیزی نگفت شام پیشمان ماند و رفت.

...........20 اردیبهشت

امروز سر و کله عمه و پسرش پیدا شد.پسر عمه ام خیلی ناراحت بود و به پدرم گفت: چرا باید دو سال نامزد باشیم...پدرم گفت دخترم هنوز آمادگی ازدواج را ندارد..اون هم گفت :من نمی تونم تا اون موقع صبر کنم....

پدرم هم یک دفعه گفت:گوش کن ببین چی می گم حالا که این طور شد دگه از دخترم خبری نمی گیره اون دیگه نامزد تو نیست...پشت گوشت رو دیدی دختر من رو هم دیدی...!؟ البته هر چی که پسر عمه ام خریده بود پدرم پولش را داد....

مدت ها گذشت و دیگر نه محسن را دیدم و نه پسر عمه ی بیچاره ام ... عمه هم به خاطر اینکه از من و پدرم انتقام بگیره به همه گفته بود که پسرش با من ازدواج کرده....ولی ماه که پشت ابر نمی مونه...مگه نه..؟

.........8 مهر

عصر امروز خانواده ای آمدند خوا ستگاری ....زیاد مهم نبود چون توی این مدت خواستگارهای زیادی آمدند ولی من به همه آنها جواب منفی داده بودم این اواخر هم پدرم تصمیم گرفته که از ایران بریم برای همین می گم مهم نیست.14 مهر... هم یک خواستگار کنه دیگه داشتم......اه اه اه

به هر دو خواستگارها گفتیم که در یک روز بیاینداون خواستگار کنه عصری آمد فورا جواب منفی را دادم.

اون دومی هم ساعت نه شب آمدند یکمی خواستم سر به سر این یکی بذارم گفتم باید در موردش فکر بکنم.

کلان خانواده ام از این خانواده خوششون اومد...خلاصه پسره اومد و ما هم رفتیم پائین و طرف را دیدم...باورتون نمی شه اول یک لحظه فکر کردم که محسن بود ولی نه اون محسن نبود یک کسی شبیه محسن بود...من در اولین نگاه مات و مبهم ماندم ونمی دانستم چی بگم ولی خدایش ازش خوشم اومد...

.پدرم به اون ها گفت:ما یک سفر خارج از کشور داریم.ولی خانواده پسره گفتند :هیچ اشکالی نداره تا هر وقت

که بخواهید ما منتظر شما می مونیم تا شما بر گردید.ما رفتیم و بعد از مدتی پدرم تصمیمش را عوض کرد و گفت: ما فردا به ایران بر می گردیم.به محض اینکه برگشتیم آنها آمدند این دفعه من یک تصمیم جدی گرفتم...

یک بار نه تا به حال دو بار اشتباه کردم نمی خواستم دوباره اشتباه بکنم.اگه یک تصمیم بگیرم باید تا آخرش باشم

نباید جا بزنم.

من تمام فکرهایم را کردم پدرم هم در مورد آن تحقیق کردو قرآن را باز کردم واستخاره........خیلی خوب درآمد.

آن ها آمدندو ما باهم نامزد شدیم...زیاد طول نکشید...یازدهم آبان ما به عقد دائم هم درآمدیم.ما هرروز باهم تلفنی صحبت می کردیم ویک روز در میان همدیگر رو می دیدیم ...اون پسر خیلی خوبی بود و من کم کم به اون

علاقه مند می شدم.اولین روزی که اومد به دیدنم همه چیز را درمورد خودش را به من گفت.یک چیزی هم به من گفت که تعجب کردم. اون گفت:ببینم تو می دونستی که وقتی تو با پسر عمه ات نامزد بودی من به خواستگاری تو آمدم ولی مامانت گفت:تو هم نامزد داری و هم اینکه الان خونه نیستی چون رفته بودی مکه ......من ساکت شدم..........بعد دوباره گفت:خنده دار نیست؟من هم به اون گفتم :چی خنده داره من یا سرنوشتم...بنده خدا دیگه هیچی نگفت.

چند روز بعد یک خبر از پسر عمه ام آمد یک خبر بد....وقتی که من به پسر عمه ام جواب منفی دادم اون هم می ره خارج می خواست که به استرالیا بره که توی راه کشتی که اون سوارش بود غرق می شه و اون جزو غرق شدگان بود....پسر عمه ام فوت کرده بود.حالا ما با دوتا از عمه هایم قطع رابطه کردیم و تمام فامیل مرا به عنوان قاتل پسر عمه ام می دانند.من هر مدت به یاد اون یک فاتحه می خوانم.

خب حالا بقیه داستان....من وعشق آخرم

ما زیاد باهم نامزد نماندیم ولی عاشقم شد توی همین مدت کوتاه اون اینقدر دوستم داشت که به خاطر من ازدواجمون را زودتر گرفت....اخه قرار بود دو سال نامزد بمانیم ولی من به اون گفتم اگه بعد ماه رمضان ازدواج نکنیم دیگه باید مرا فراموش بکند....آره...اون هم خانواده اش را اجبار کرد که مراسم ازدواج بعد ازرمضان باشه.

ومن و عشق آخرم درسال 1380/7/13 ازدواج کردیم من با اون خیلی خوشبخت هستم.

بعد از ازدواج شنیدم که مادر محسن فوت کرده و این خانواده از کوچه ما رفتند. کجا؟ هیچ کس نمی دانست!

بعد ازیازده ماه ازازدواج مان می گذشت...که روز که داشتم با همسرم به منزل پدرم می رفتیم برای آخرین بار

محسن را دیدم دست ایاد را محکم گرفتم و به اون نگاه کردم محسن هم فهمید که من مَرد زندگیم را پیدا کردم

یک لبخند کوتاهی زد و رفت و قصه ی زندگی محسن از دفتر زندگی من پاک شد.

وحاصل ازدواج من یک دختر ناز و یک عشق پاک بین من واون هست.ما همدیگر را خیلی دوست داریم.

ما الان پنج سال هست که یک زندگی مشترک آروم و زیبا و بدون دقدقه داریم.

امید دارم که همه دختر و پسرهای جوان بتونند درسترین راه برای یک زندگی سالم و شیرین را با توکل به خداوند متعال پیدا کنند.

فکر میکنم محسن هم الان خوشبخت باشه اون هم بعد از دوسال از ازدواج من ازدواج کرد.

امید دارم هر جا که باشه خوشبخت باشه.

این هم قصه زندگی من.........خدا نگهدار.




-------------------
 

avatar
IR| |
نوشته شده در تاریخ: 08/5/07 در ساعت: 16:03:22
Post Subject: داستانهای واقعی


سلام

حدود 5 ماه پيش يكي از دوستان مادرم به منزل ما تلفن كرد و گفت پسر يكي از آشنايان دنبال يك دختر خوب مي گردد و من اسم دختر شما را گفته ام . ما عصر چهارشنبه قرار گذاشتيم كه او به منزل ما بيايد ولي همان خانم رابطمان تماس گرفت و گفت كه پرويز امروز خسته است و نمي تواند و قرار شد جمعه بيايد . ما هرچه روز جمعه منتظر شديم هيچ خبري نشد و هيچ كس نيامد .من اينقدر ناراحت شدم كه حاضر نبودم ديگر اسمش را بشنوم.
تا اينكه دو هفته بعد همان دوستمان به منزل ما تماس گرفت و گفت كه پرويز مي خواهد به منزل شما بيايد اجازه مي دهيد .مادرم هم گفته بود بيايد .من با مادرم خيلي بحث كردم كه چرا اجازه داده است .روي اين آدم نمي شود حساب كرد .بالاخره پرويز با خواهرش به منزل ما آمد .وقتي وارد شد حالم از قافيه اش به هم خورد. از صداي خنده هايش عصبي مي شدم. دلم مي خواست كه زودتر بروند . بعد از رفتن آنها به مادرم گفتم كه از پرويز خوشم نيامد و حاضر نيستم ادامه دهم.ولي مادرم گفت كه ظاهرش مرد خوبي است .چند بار باهاش برخورد كن و بعد تصميم بگير. شب بعد پرويز به منزل ما تلفن كرد عليرغم ميلم با او صحبت كردم و قرار شد با هم بيرون برويم. شب بعد با هم بيرون رفتيم او مرا به يك رستوران بالاي شهر برد و خلاصه زحمتتان ندهم خيلي ولخرجي كرد.دوباره سه روز تماس نگرفت .من هم گفتم خوب شايد از من خوشش نيامده است و بي خيال شدم و باز تماس گرفت و دوباره با هم بيرون رفتيم .نمي دانم چرا در يك آن احساس كردم كه او مرد روياهاي من است و بشدت بهش علاقه مند شده بودم .تصميم خودم را گرفته بودم كه جواب بله را بدهم . پرويز هم مي گفت تو همان دختري هستي كه من به دنبالش بودم .من همه زندگيم را به پاي تو مي ريزم و... . قرار شد روز جمعه با هم به سينما برويم ولي هيچ خبري ازش نشد.هرچه بهش تلفن كردم .به تلفنم جواب نداد .خيلي گريه كردم بعد از سه روز تماس گرفت و گفت مريض شده است . يك روز ديگر قرار گذاشتيم با هم بيرون برويم .باز به دنبالم نيامد . وقتي بهش اعتراض كردم گفت خوب كار داشته وقتي گفتم خوب مي توانسته با من تماس بگيرد فقط پوزخندي زد .من فقط گريه مي كردم .يكروز خودش قرار گذاشت كه با هم به كوه برويم رفتارش 180 درجه عوض شده بود .احساس كردم ديگر تمايلي به من ندارد .و گفتم پرويز تو اگر به من علاقه اي نداري مي تواني راحت به من بگويي، گفت براي چه اين حرف را مي زني اصلا اينطور نيست. يا گفتم اگر خانواده ات با ازدواج ما مخالفت كنند تو چكار مي كني پرويز گفت تو مشكلي نداري كه آنها مخالفت كنند. در كوه خيلي حرفهاي نيش دار به من زد و حتي توهين هم كرد ولي من بخاطر احساسي كه نسبت به او داشتم عكس العملي نشان ندادم.دو هفته از اين موضوع گذشت ديگر هيچ خبري از پرويز نشد . خودم به محل كار تلفن كردم و او گفت شب باهام تماس مي گيرد و لي تماس نگرفت مجدداٌ تماس گرفتم و او دو مرتبه همين حرف را زد وديگر هيچ وقت با من تماس نگرفت . اين موضوع خيلي اعصابم را خرد كرد دو ماه تمام با قرص به خواب مي رفتم .بارها تصميم گرفته ام كه فراموشش كنم ولي نتوانستم .نمي دانم او انتقام چه كسي را مي خواست از من بگيرد .او بطور منطقي مي توانست به من همه چيز را بگويد .حسابي افسرده شده ام خواهش مي كنم به من كمك كنيد.

-------------------
 
Reply New Topic New Poll

time :